کلاس دوم بودم، یه مشت بچه بزرگتر تو مدرسه بودن که به ما کوچیکترها زور میگفتن.. هرکی پول تو جیبی داشت یا تغذیه داشت رو به زور ازش میگرفتن.
خیلی برام سنگین بود که یکی بخواد بهم زور بگه... و هر روز گرسنه برم خونه😂
با اینکه از نظر جثه و قدرت بدنی بهشون نمیرسیدم، ولی دلم نمیخواست زیر بار حرف زور برم...
یه روز نشستم فکر کردم چیکار کنم.. آخرش یه مشت فلفل سیاه ریختم تو جیبم و بردم مدرسه... یادمه همون قلدر مدرسه اومد سمتم که منو بزنه.. منم فلفلها رو که تو مشت دستم بود یهدفعه پرت کردم سمت چشماش! البته بعدش حسابی تنبیه شدم، ولی از اون روز به بعد دیگه کسی جرأت نکرد اذیتم کنه یا بیاد سمت من و زور بگه..🤡
زنگ زدم احوال یه بنده خدایی رو بپرسم که مدتهاست بیمارستان بستریه و حالش روال نیست..
خانمش گوشی رو برداشت، هنوز چند دقیقه نگذشته بود که زد زیر گریه... گفت: دو ماهه همسرم تو آیسییو بستریه، ولی بچههام نه اومدن عیادت پدرشون، نه حتی یه زنگ زدن حالشو بپرسن...
میگفت پدرشون آدم بدی نبوده، هر چی از دستش برمیومده براشون انجام داده، زندگیشو گذاشته برای آسایش و آیندهشون.. اما حالا که خودش روی تخت بیمارستان افتاده، انگار فراموش شده.
حرفاش آدمو به فکر فرو میبره..
نمیدونم چی داره سر اهالی این دنیا میاد، ولی بعضی وقتا آدم از شنیدن بعضی چیزا میترسه.. انگار فاصلهها فقط کیلومتری نیستن؛ بعضی دلها اونقدر از هم دور شدن که حتی صدای بیماری پدر هم بهشون نمیرسه...
قبلا فرودگاه کویت بود
الان جز مکانهای تاریخی کویت..🤡
پ.ن:دیشب سپاه ریقوش کرد..
تینـاࢪ'نوشتـــ
کلاس دوم بودم، یه مشت بچه بزرگتر تو مدرسه بودن که به ما کوچیکترها زور میگفتن.. هرکی پول تو جیبی د
نه عزیزم معلومه جواب نمیده😂
در برابر ایشون باید نرم باشی مثل موم
با گفتگو و قربون صدقه و گردش و خرید رفعش کنید.. 🦦