خورشید بود.
خورشید بود، نور بود؛ اما تو نبودی. درخت بود، برگ بود؛ اما تو نبودی. زندگی بود، هوا بود؛ اما تو نبودی. ابر بود، بارون بود؛ اما تو نبودی. غم و غصه بود، شادی و خوشی بود؛ اما تو نبودی. تو از زندهبودن فقط نبودن رو بلد بودی. هیچوقت نبودی، هیچوقت. سهم من از تو، فقط کلمهی 'نبودن' بود.
-وارش
اگر روزی ساکت و بیخبر رفتم، دگر از من خبری نخواهی یافت.
فقط این را به خاطر داشته باش که بسیار صبوری کردهام. دندانها شمردهام و بر جگر گذاردهام. ستارهها شمردهام و لیوانها از آب تهی کردهام. هوای بسیار به ریه کشاندهام. اشک، بسیار ریختهام. غصه، بسی خوردهام. چشمها به در خشکانیدهام و بدان آنگاه که رفتهام، اندوهگین، پریشان و آشفته رفتهام. سراغم را هیچ مگیر..
-وارش
روزهای رنگی و شب های مهتابی کجاست؟
یک خیال راحت و یک لحظه شادابی کُجاست؟
-حمیدرضاگلشن
نابینا غصه نخور. در دنیا چیز قشنگی برای دیدن وجود ندارد؛
ما هم که میبینیم خود را به کوری زدهایم.
باورم کن.
ماهیها گریهشان دیده نمیشود، گرگها خوابیدنشان، عقابها سقوطشان و انسانها درونشان.
-صادق هدایت