'در سکوت از کنارش گذر کردم.'
به چشمانش خیره شدم، به دنبال پاسخی میگشتم که روزها و هفتهها بود که پیاش میگشتم. در چشمانش هیچ نبود؛ شاید هم بود ولیک هرچه که بود، من توان خواندن نداشتم. من فقط خواستار مهر و محبتش بودم؛ چقدر ضعیف و حقیرانه.
حرفهای تکراری را باز هم مصرّانه تکرار میکرد و من در این خیال سِیر میکردم که چه میشد اگر که دوستم میداشت؟!
از خیال بیرون آمدم، از جستجوی چیزی که نمیخواستم در چشمانش، دست کشیدم، باز سوالم را تکرار کردم و منتظر شنیدن کلمهای بودم که نمیخواستم. پاسخ داد، با کلمهای کوتاه به او پشت کردم و رفتم. جز آن یککلمه حرفی نزدم، سکوت کردم، اصرار نکردم؛ در سکوت از کنارش گذر کردم.
-وارش
و رسالت من این خواهد بود
تا دو استکان چای داغ را از میان دویست جنگ خونین،
به سلامت بگذرانم؛
تا در شبی بارانی، آنها را،
با خدایِ خویش
چشم در چشمِ هم نوش کنیم.
-حسینپناهی
چیزی که وحشتناک بود
حس میکردم که نه زنده زنده هستم
و نه مرده مرده.
فقط یک مرده متحرک بودم
که نه رابطه با دنیای زندهها داشتم
و نه از فراموشی و آسایش مرگ،
استفاده میکردم.
-بوفکور/صادقهدایت
ایکاش دانشمندان و مخترعین
میتوانستند دستگاهی بسازند که خاطرات شیرین زندگانی
انسان را عیناََ
به همان صورت خود ضبط کند،
مثل بوی عطر که هر وقت انسان آرزو کرد
بردارد و ببوید.
-ربهکا/دافنهدوموریه