تـینـٰار.
+شعر میخوانی باباجان؟!
هرچه آیینه به توصیفِ تو جان کند، نشد
آه، تصویر تو هرگز به تو مانند نشد..
تـینـٰار.
هرچه آیینه به توصیفِ تو جان کند، نشد آه، تصویر تو هرگز به تو مانند نشد..
گفتم از قصه عشقت گرهى باز کنم؛
به پریشانىِ گیسوىِ تو سوگند، نشد..
تـینـٰار.
گفتم از قصه عشقت گرهى باز کنم؛ به پریشانىِ گیسوىِ تو سوگند، نشد..
خاطرات تو و دنیایِ مرا سوزاندند؛
تا فراموش شود یادِ تو، هرچند نشد..
تـینـٰار.
خاطرات تو و دنیایِ مرا سوزاندند؛ تا فراموش شود یادِ تو، هرچند نشد..
من دهان باز نکردم که نرنجی از من
مثل زخمى که لبش باز به لبخند، نشد..
تـینـٰار.
من دهان باز نکردم که نرنجی از من مثل زخمى که لبش باز به لبخند، نشد..
دوستان عاقبت از چاه نجاتم دادند؛
بلکه چون برده مرا هم بفروشند، نشد:)
-مکتوبي برايِ تويي که ميخواني-
من آنروز مفهومِ عشق را فهمیدم؛
همانروز فهمیدم گاه میتوان انسانی را زِ جانِ
خویش، بیشتر دوست داشت..
آری، از همان روز که تو مستِ نسیمِ خنکی
بودیُ من مدهوشِ موهایِ مجعدت!
تو غرق در خیالاتِ کوچکِ خویش بودیُ من،
محوِ آیندهیِ خیالیام با تو..
چه دلبرانه میخندیدی و چالِ گونهات را به رخِ
طبیعت میکشاندی!
هربار که با زمین ملاقات کردیُ بر رویِ زانوانت
فرود آمدی؛ باز برخیز و یاعلی گویان، مسیرت
را به امیدِ هموارترشدنِ راه ادامه بده🌝.
-مکتوبي برايِ تويي که ميخواني-
چشماشو با آرامش باز و بسته کرد و خیره شد
تو چشمایِ خیس از اشکم؛ با لبخندِ آرامبخشش
گفت" تو زندگی هزار بار میافتی زمین، هزار و
یکبار هم کسی نیست دستتو بگیره؛ هزار و
دوبار باید خودت دستتو بگیری به زانوهاتُ دوباره
از جات بلند شی!"
پس بلند شو از جات عزیزجان.!