eitaa logo
تـینـٰار.
479 دنبال‌کننده
170 عکس
34 ویدیو
0 فایل
'جایي دور از انسان‌ها، بر سرِ دوراهي، حواليِ آشفتگي‌ها و دردها در انتظارِ چیستم؟.' ↲تـینـٰار؟ تنهايي، تنها و یا تنِ یار! ↲من؟ پاسخگويِ شما در آشفتگی و پريشاني • متن‌ها، چکیده‌ای از قلمِ وارش‌اند، کپی؟‌هرگز..
مشاهده در ایتا
دانلود
__
و من لاینقطع بخشِ فراموش‌شده و خسته‌کننده‌ی داستانِ زندگانی بوده‌ام .. همانندِ سطری خوانده نشده در کتابی داستانی؛ همانندِ پیشگفتارِ کتابی ۳۰۰ صفحه‌ای و همچون تصادف‌هایِ پی‌در‌پی، میانِ اتوبان! من، تمامِ زندگی‌ام را همان دردِ ناگهانیِ قلب بوده‌ام؛ همان مرورِ خاطراتِ تلخ و دردناک ؛ همان مزه‌ی تلخِ قهوه؛ همان گرمایِ جان‌سوزِ تابستانِ جنوب؛ همان چایِ لب‌سوزِ آتشین. همانقدر روح‌گداز و آزاردهنده، همانقدر غیرقابل تحمل و مشوش‌کننده.. حآل می‌فهمم که چرا نیستی؛ گمان کنم تو نیز، همچون من، طعمِ تلخِ قهوه برایت آزاردهنده بود؛ دوست‌دارِ زمستانِ سرد بودی و زخم‌خورده‌یِ چایِ لب‌سوز.. نگارا، می‌دآنم که جفا کرده‌ام ولیک؛ گویند: "یار آن بُوَد که صبر کند بر جفای یارپس چه شد یارِ دیرینه؟ چه گذشت بر صبر و انتظارِ تو؟
__
چشم‌ها اشک می‌طلبند و سیبکِ گلو، خواستارِ فریاد است! دست‌ها گرما می‌خواهند و ما اینجا، پا در گل، آشفته مانده‌ایم.. به کدامینشان باید گوشِ دل بسپاریم؟ چشم یا سیبکِ گلو؟ دست‌ها یا این قلبِ مجنونِ سرگردانِ در پیِ عشقِ دیرینه؟! من، اینجا، در این کوچه‌یِ سرد و تاریک، زیرِ این نم‌نمِ بارانِ بهاره، زیرِ سقف پوشیده‌ از ابری عبوس؛ می‌نشینم تا بیاید، تا روزهایِ خوش را با خود بیاورد و تا جراحت‌هایِ وارده بر جآنم را التیام بخشد..
رفقا یه نکته‌ای رو لازمه‌یِ اینجا می‌دونم که ذکر کنم؛ اینجا محتوایِ خاصی به جز همینی که می‌بینید وجود نداره. اینجا صرفا اتاقکی‌ست برایِ قلم به دست‌شدنُ نوشتن؛ اون دنیا، من چیزی برایِ بخشیدن برایِ طلبِ بخشش ندارم، مِن بابِ اتلافِ وقتتون میگم! اونجا یقه‌م رو نگیریدا که وقتمون رو تلف کردی💁🏻‍♀️؛ دیگه هرچی صلاح می‌دونید؛ گفتم که گفته بوده باشم💚.
__
عزیزِ دوست‌داشتنی‌ام؛ می‌دانی تفاوتِ من با تو چیست؟ آری، من و تو نیز به قدرِ فرسنگ‌ها با هم تفاوت داریم؛ بگذار برایت واضح‌تر بگویم.. به یاد داری گردِ غم که بر چشمانت می‌نشست، تارِ آشفتگی که قلبت را محاصره می‌کرد و آب‌دیده‌ات که بر گونه‌هایِ سرخت جاری می‌شد؛ من چه می‌کردم؟ من همان مجنونِ دل‌باخته‌ای هستم که زبان به دهان نمی‌گرفتم به وقتِ پریشانی‌ات؛ همانی که تمامِ سعیِ خود را می‌کرد تا غمِ مستقرشده در چشمانِ به‌سانِ قهوه‌ات آواره‌یِ کوچه خیابان کند. همانی که خود را دیوانه جلوه می‌داد، تا بلکه لحظه‌ای، فقط لحظه‌ای لب از هم بگشایی و لب‌خند بزنی؛ همانی که فنجانِ قهوه‌یِ تلخش را زودتر از تو سر می‌کشید، چون می‌دانست که تو، دوست‌دارِ قهوه‌ای. راستی، یادت هست که قهوه دوست‌ نداشتم؟! همانی‌ام که به هنگامِ سرما، لباسِ گرم را از خود، دریغ می‌کردم و بر شانه‌هایت می‌گذاردم تا مبادا تو سردت شود. راستی یادت هست که سرمایی بودم؟! تو چه می‌کردی؟ غمگین که می‌شدم، به چشمانِ منتظرم پشت می‌کردی و مرا به حالِ خود، رها می‌کردی. گلایه که می‌کردم، می‌گفتی "مگر تو چشم به من ‌دوخته‌ای به هنگامِ غم و ناراحتی‌ام؟" این بخشِ این مکتوبه را آرام بخوان عزیزِ دورم؛ چشمانم مستِ چشمانت بود و بس، دستانم تشنه‌یِ دستانت بود و بس، پاهایم آرزو‌بر‌دل‌مانده‌یِ قدم زدن با تو بود و بس. ولیک تو، مرا در انزوایِ خویش، رها می‌کردی و تنها، هنگامی حوصله‌یِ مرا داشتی که سرزنده بودم، بهتر بگویم؛ وقتی که ادعا می‌کردم که سرزنده‌ام، ولی تو مرا رفته‌رفته کُشتی و دفن کردی، مجنونت فقط دیر بروز داد. تو چه عجیبی عزیزِ دوست‌داشتنی‌ام، چه عجیبی'!