عزیزِ دوستداشتنیام؛ میدانی تفاوتِ من با تو چیست؟
آری، من و تو نیز به قدرِ فرسنگها با هم تفاوت داریم؛
بگذار برایت واضحتر بگویم..
به یاد داری گردِ غم که بر چشمانت مینشست،
تارِ آشفتگی که قلبت را محاصره میکرد و آبدیدهات که
بر گونههایِ سرخت جاری میشد؛ من چه میکردم؟
من همان مجنونِ دلباختهای هستم که زبان به دهان
نمیگرفتم به وقتِ پریشانیات؛ همانی که تمامِ سعیِ
خود را میکرد تا غمِ مستقرشده در چشمانِ بهسانِ قهوهات
آوارهیِ کوچه خیابان کند.
همانی که خود را دیوانه جلوه میداد، تا بلکه لحظهای، فقط
لحظهای لب از هم بگشایی و لبخند بزنی؛ همانی که فنجانِ
قهوهیِ تلخش را زودتر از تو سر میکشید، چون میدانست
که تو، دوستدارِ قهوهای.
راستی، یادت هست که قهوه دوست نداشتم؟!
همانیام که به هنگامِ سرما، لباسِ گرم را از خود، دریغ
میکردم و بر شانههایت میگذاردم تا مبادا تو سردت شود.
راستی یادت هست که سرمایی بودم؟!
تو چه میکردی؟ غمگین که میشدم، به چشمانِ منتظرم
پشت میکردی و مرا به حالِ خود، رها میکردی.
گلایه که میکردم، میگفتی "مگر تو چشم به من دوختهای
به هنگامِ غم و ناراحتیام؟"
این بخشِ این مکتوبه را آرام بخوان عزیزِ دورم؛
چشمانم مستِ چشمانت بود و بس، دستانم تشنهیِ دستانت
بود و بس، پاهایم آرزوبردلماندهیِ قدم زدن با تو بود و بس.
ولیک تو، مرا در انزوایِ خویش، رها میکردی و تنها، هنگامی
حوصلهیِ مرا داشتی که سرزنده بودم، بهتر بگویم؛
وقتی که ادعا میکردم که سرزندهام، ولی تو مرا رفتهرفته
کُشتی و دفن کردی، مجنونت فقط دیر بروز داد.
تو چه عجیبی عزیزِ دوستداشتنیام، چه عجیبی'!
تـینـٰار.
عزیزِ دوستداشتنیام؛ میدانی تفاوتِ من با تو چیست؟ آری، من و تو نیز به قدرِ فرسنگها با هم تفاوت دا
قرار بود متنی کوتاه باشد، ولی کلمات اصرار به اقرار داشتند.
میدانی امروز چه شد؟!
نمیدانی، تو مدتهاست که چیزی نمیدانی. مگر نه؟
بگذریم، بنشین تا مکتوبهات را با یکدیگر بخوانیم.
امروز با پیکار و مشاجره با خویش، دست به قلم شدم؛ افکارِ
همیشه در صحنهیِ ذهنم را در پستوها پنهان کردم و در
را به رویشان بستم!
مکتوبهای برایِ شما نوشتم: "میدانی که سخنگفتن و
لبگشودنِ شما، برای ِما غنیمتیست ارزشمند؛ میدانید دگر؟
ولیکن ما هر لحظه به انتظارِ شنیدنِ صدایِ
شماییم و بس!
ما تشنهیِ آرامگرفتن در آغوشتان هستیمُ شما دل سپردهاید
به غزل و بادِ صبا..
در انتظاریم..
در انتظاریم تا از کلبهیِ تنهاییِ خویش بیرون
آیید تا ما نیز،
رخِ ماهگونهتان را زیارت کنیم حضرتِ یار..
از کلبهیِ فقیرانهیِ ما نیز، گذر کنید!
امروز که به عادتِ دیرینه نیز، غرق در افکارم بودم، این موضوع
به ذهنم خطور کرد که شاید دریا هم معشـوقهای را از
دست داده و با کوچکترین تلنگری به یاد او میافتد و خروشان
میشود، موجها را یکی پس از دیگری و بیتأمل و با عجله
بر سر یکدیگر میکوبد تا بلکه ذرهای از عطش درونش کاسته شود.
شاید باد معشوقهاش را ربوده ک اینگونه با احساسِ حضورِ
او در حوآلیِ خود، خشمگین و خروشان میشود و به تنِ
ساحل میکوبد موجهای ریز و درشتش را..
شاید اینگونه اعتراض خود را دربرابر حضور باد بیان میکند و
شآید با یاد و خاطرهی کسی ک نیست؛ خود را به تن و بدنِ
زخمی ساحل میکوبد؛ دریغ از اینکه ساحل برای کنار دریا بودن،
جان و تنِ خود را، زیر پای مردم فرش کرده تا تنها اندکی،
در کنار دریا باشد!.
ولیکن دریا خود عاشق است و نابینا..فرد عاشق جز معشـوقِ خویش، چه کسی را میبیند و در خیالش
غوطهور خواهد شد؟!
تقلا میکند بلکه محبوبش را باز ببیند، ولیک؛
دریغا که محبوب، پیش از دریا جان دادهست..
`تـینـٰار|Tinar`Erfan Tahmasbi - Khial.mp3
زمان:
حجم:
8.5M
فکر و خیآلم اینروزا، باهاته!
_با احتیاط و در خلوتِ خویش گوش دهید!