بیا و کنارم بنشین؛ قهوهای در کنار هم بنوشیم.
از ریز و درشت این دوسال که نبودی بگوییم و گاه بخندیم و
گاه بغض کنیم؛ ولیک اینبار باهم..!
همان خاطرات را باز هم زندگی کنیم اما اکنون باهم..
اینبار سخن از رفتن نباشد؛
از نبودن؛
از نیستی؛
اینبار تو، فقط باشی و باشی؛ آنقدر که تمام نبودنهایت
به فراموشی سپرده شوند و از دلهامان بشویَد غبار درد و دلتنگی را..
آنقدر که از بودنت مطمئن شوم و باز هم دل بسپارم به نوای
بودنت؛ به عطر تنت؛ به حس وجودت؛ به نغمهیِ خوشِ صدایت!
تو قهوهبنوشی و من غرق شوم در صورت تار شدهات پشت بخارِ
غلیظِ قهوه و باز هم چشم از تو بر ندارم..
من قهوه بنوشم، تو حرف بزنی و من مست صدای گیرایت شوم..
قهوه بنوشیم و بههم بنگریم و در چشمان سیاه و مخمورت محو شوم..
اقرارهای "دوستت دارم" تورا با گوش دل بشنوم و در دفترچه
خاطرات قلبم ثبت کنم.
دوستت دارم را با زبان دل به گوشت برسانم و فقط من باشم و تو..
من و تو:)))
رادیـو تـینـٰار ۲۰۲۴۰۴۲۸_۱۴۲۶۳۴.mp3
زمان:
حجم:
2.6M
" گلِ نـٰازم بخواب امشب.. "
| به نوايِ وارش |
‹ رادیو تـینـٰار! ›
جدیدا اینجوری شدم که مغز و قلبم میگن جایِ من تو خونه
نیست! تو مدرسه نیست، تو خیابون نیست!
تو اتاقم نیست، تو جمعِ دوستام نیست!
جدیدا جایِ من بینِ خونواده و حتی غریبهها هم نیست!
نمیدونم جایِ من کجاست، نمیدونم کجا کم میکنه این
خستگیِ مفرط رو، نمیدونم کِی قراره کسی دستمو بگیره
و از جا بلندم کنه؛ اصلا..
اصلا نمیدونم کسی هست که دستمو بگیره؟!
اینروزا هرچی هست و نیست، آشفتگیِ، کلافگیِ، خستگیِ.
اینروزا دلم فرار رو بر قرار ترجیح میده و از همهیِ این آدما،
فراریه(: دلش میخواد جایی باشه که عمیقا احساس کنه که
اینجا؟ درست همونجاییه که باید باشه! نه جایی که
مجبوره باشه!
ولیک به قولِ شاعر "قایقِ کوچکِ تنهاییِ من، صبر کن!
حادثهها میگذرند.."
﮼ايکــٰآش فکرت هم میرفت!﮼
میدونی چیه؟ اینروزا که تو نیستی، هیچ چیز نیست!
یعنی.. اصلا.. چطوری بگم تا متوجهش بشی؟!
تو نیستی حوصلهم نیست؛ اعصابم نیست؛ قشنگیِ
دنیام نیست؛ چآیی خوشرنگ نیست؛ بستنی خوشمزه
نیست؛ ولی در عوض یه سری چیزا هم هست!
میدونی چیا هست؟!
کنارهگیری و گوشهگیریم هست؛ جنگِ اعصابم
هست؛ هوا یا انقدری سرد هست که تا مغز استخونِ آدم،
میلرزه و یخ میزنه یا انقدر گرم و اذیتکنندهست،
که واسه آدم نفس نمیمونه؛ فکرت هست، فکرت هست،
فکرت هست.. آخ امان از فکر و خیآلت..
نبودنت مثلِ اینه که:
"از بیرون خسته بیای خونه ببینی ناهآر سوپِ؛ گوشیتُ بزنی
شارژ و بعد یک ساعت بیای ببینی درست چک نکردی و شارژ
نشده؛ رویِ کتابِ موردعلاقهت چآی بریزه؛ همهیِ عکسایِ
گوشیت پاک بشن و عکسایِ اون هم جزوشون باشه؛ اصلا
همونوقتا که مامان حالش خوب نیستُ توِ ۵ ساله نمیدونی باید چیکار کنی واسه مامان تا حالش خوب بشه!"
همونقدر تلخ و آزاردهنده..!