eitaa logo
تـینـٰار.
480 دنبال‌کننده
170 عکس
34 ویدیو
0 فایل
'جایي دور از انسان‌ها، بر سرِ دوراهي، حواليِ آشفتگي‌ها و دردها در انتظارِ چیستم؟.' ↲تـینـٰار؟ تنهايي، تنها و یا تنِ یار! ↲من؟ پاسخگويِ شما در آشفتگی و پريشاني • متن‌ها، چکیده‌ای از قلمِ وارش‌اند، کپی؟‌هرگز..
مشاهده در ایتا
دانلود
__
جناب محبوب؛ از معدود دفعاتی‌ست که با شما سخن می‌گویم. به طور مستقیم البته؛ وگرنه قلم ما که جز با شما سخن گفتن بلد نیست.. هربار با گلایه معترض می‌شوم به نبودنتانُ چنگ می‌زنم به دل سیاه شب.. گوئیا اکنون همانند همیشه با باری از غم آمده‌ام، ولیک بدون خنجر و گله! آرام و خمیده.. لنگ‌لنگان جلو می‌آیم تا بلکه دستم رسد به شما و لمس کنم آن رخ ماه‌گونه را.. می‌دانید وقتی ساعاتی از روز را و یا حتی دقایقی را به دلواپسی و دلتنگی بگذرانید، دهانتان تلخ می‌شود، دلتان درون قفس سینه احساس خفگی می‌کند و مغز درحال انفجار با جمجمه‌ بحث می‌کند؟ حال فکر کنید که سالها و ماه‌ها دل‌نگران و دلتنگ باشید؛ چه می‌شود؟ زیادی سگ‌جان بوده‌ام ک هنوز زنده‌ام، البته ظاهرا زنده‌ام.. مردم اینگونه می‌گویند. می‌گویند 'تو هنوز زنده‌ای پس باید زندگی کنی'. اما غافل‌اند از اینکه شما بودید همه‌ی زندگی‌مان. شما بودید همه‌ی شوق و ذوقمان.. جنابِ محبوبِ محجوب! ما که هرقدر گفتیم بیا؛ گوشِ دل نسپردید به نوایِ ما؛ نیامدید و مارا مژده دادید به آمدن عادت.. اینها به کنار! اما خودتان دلتنگ نمی‌شوید برای کسی که دلش پر می‌کشد برای همیشه بودنتان؟ شما دلتنگ نیستید برای آنی که عاشقانه و دیوانه‌وار دوستتان می‌داشت؟.
`تـینـٰار | Tinar .Yadam Miay.mp3
زمان: حجم: 7.9M
من نقاشی کردم چشماتو رو قلبم؛ هی یادم میای، هی یادم میای! _با احتیاط و در خلوتِ خویش گوش دهید!
هدایت شده از پچ‌پچِ‌وارش.
-‌می‌شود اکنون، بیش‌از‌پیش دستانم را بفشاری و کماکان رهآیم نکنی؟
به یآد خواهم داشت؛ هنگامی که در مرزهایِ نابودی به سر می‌بردم و تو؟ خود را برتری دادی و مرا رها کردی.. به خاطر خواهم سپرد..
پیاپی دلتنگت می‌شوم. میانِ مرزِ کدامین کشور قرار گرفته‌ای؟ می‌خواهم به دیدارت بیایم..
پشتِ پلك‌‌هایم تویی، پشتِ دردهایم تویی، پشتِ لبخندهایم تویی و پشتِ انحنایِ لبخندم تویی..
__
راهِ نفس کشیدن برایِ سینه‌اش، همچو خیابانِ مسدود‌شده به سببِ بارش سنگین برف، بسته شده‌ بود.. به اطراف نگاه می‌کرد و دستش را به گلو گرفته بود، گویا به دنبالِ چیزی می‌گشت که به وسیله‌ی آن نفس بکشد؛ اما دریغا.. غده‌ی گیرکرده در گلو، به قصدِ شوم آنجا لانه کرده بود، به قصدِ مرگ.. صدایِ عزیز رفته، در گوش‌هایش طنین‌انداز می‌شد ولیک، قدر ارزنی از تنگ‌دلی‌اش کاسته نمی‌شد.. گویی تنها عطرِ پیراهنِ آبی رنگش، استخوان‌هایِ برجسته‌ی دستانش و قدِ رعنایش می‌توانست از اندوهِ این هجران بکاهد.. گویی تنها دستانِ گرمِ مهربانِ بوسیدنی‌اش، از غمِ این فراغ می‌کاست.. اما کجاست؟.. کجایی ای رفته از دستم؛ کجایی؟..(:
[جزئیآت] از جزئیات برایم بگو؛ از ریزترین‌هایی که از 'ما' به یآد داری. بی‌گمان تو را خواهم پرستید!