با رفتنت مشکلی ندارم؛ از نبودت گلهمند نیستم؛
از اینکه مرا میانِ آنهمه خاطره رها کردی و رفتی نیز
گلهمند نیستم؛ ولیک..
دردِ من از آنجا شروع شد که سخنت شد دروغ بودنِ
تمامیِ حرفهایت؛
درد، آنجا مرا بر زمین کوبید که خود را عاشق ِدیگری خواندی و
مرا، خاطراتِ مشترکمان را و تمامِ خوب و بدمان را
به فراموشی سپردی..
به راستی چگونه سبزی و طراوتِ آن خاطرات را به خاکستریِ
منفور، تبدیل کردی؟
چونان ابرِ بارانزا باریدم و باریدم..
به دنبالِ برهان بودم، برهانی برای اینکه چرا او؟
مگر چه داشت؟.
موهایِ صافش دلت را برد یا پیچ و تاب ِموهایم دلزدهات کرد؟
چشمانِ به رنگِ دریایش صدایت کرد یا زِ نجوایِ چشمانِ
سیاهم خسته بودی؟
چه در او نهفته بود که برتری داشت بر تمام ِخاطراتمان..
شرحِ حالِ الآن؟
دلتنگی، دلتنگی، دلتنگی و دلتنگیِ محض!
اما جفاجویِ پر مِهر؛ فراموش نخواهم کرد که چگونه برقِ
چشمانِ سیاهم را به خموشی سپردی..
"وَ حالا؟
این مجنونِ تنگدل، هر دَم به یادِ توست.."
در وصف چشمانت چه بگویم و چگونه قلم را به حرکت درآورم
تا در حقِ آن دو گوی سیاه اجحاف نشود؟
چگونه بنویسم تا مبادا چیزی را جا بگذارمُ گلهای زِ خود نکنم؟
بگویم جنگلی سرسبز و پیچدرپیچی که آدمی را مدهوش میکند؟
-که گر بگویم اغراق نکردهام.
بگویم دریایی خروشان، با جزیرهای پر از درختانِ نخلی که زِ یاد آدمی میبرد مرگ را؟
-باز هم اغراق نکردهام.
از رنگ و طرحش چه گویم که مردم بفهمند چشمانی که از آنها
مینویسم قابلِ پرستیدن بودند و بس..
چشم میبندم و باز تجسم میکنم. باز در ذهنم مینویسم خط به خطِ
چشمانت را، ولیکن به دفتر که میرسم، نوشتهها پر میکشند
و جایشان را به غمی میدهند که ناشیست از اینکه "مبادا
غلط کنم در وصفِ تیلههایِ رنگینت!"
برق ِ اشکی که همیشه و هرکجا درون آن گویهای پرستیدنی
بود، کارِ دلِ بیننده را تمام میکرد و همانقدر او را تشنهی
خود میکرد که آدمی گر ماهها آب نخورد تشنه خواهد شد..
باز هم ذهنم تهیست ز کلمات؛ باز هم وصف ِچشمانت را نتوان گفت..
❮حتی اگر دگران نیز متوجه برق چشمانت نشوند،
من به بوسیدنِ آنها، حتی از دور هم تداوم خواهم بخشید..❯
رادیـو تـینـٰار AC_12_41_39.mp3
زمان:
حجم:
2.7M
" منم آن رفته از یادی که روزی.. "
| به نوايِ وارش |
‹ رادیو تـینـٰار! ›
عزیزِ دورافتادهی من!
من اینجا در این مقیاسِ دور زِ تو، آغوشت و
محبتت؛
مشهور شدهام به دیوانگی.
این مردمِ پرمشغلهی شلوغ، چه میدانند از چشمانِ همچون
آهویت و لبخند پر زِ آرامشت؟
اینها تو را چونان انسانهایِ دیگر میپندارند و
چه میدانند
زِ جنونِ من از برای وجود فرشتهای چون تو؟..
به وللّه قسم هیچ نمیدانند.. هیچ؛