در وصف چشمانت چه بگویم و چگونه قلم را به حرکت درآورم
تا در حقِ آن دو گوی سیاه اجحاف نشود؟
چگونه بنویسم تا مبادا چیزی را جا بگذارمُ گلهای زِ خود نکنم؟
بگویم جنگلی سرسبز و پیچدرپیچی که آدمی را مدهوش میکند؟
-که گر بگویم اغراق نکردهام.
بگویم دریایی خروشان، با جزیرهای پر از درختانِ نخلی که زِ یاد آدمی میبرد مرگ را؟
-باز هم اغراق نکردهام.
از رنگ و طرحش چه گویم که مردم بفهمند چشمانی که از آنها
مینویسم قابلِ پرستیدن بودند و بس..
چشم میبندم و باز تجسم میکنم. باز در ذهنم مینویسم خط به خطِ
چشمانت را، ولیکن به دفتر که میرسم، نوشتهها پر میکشند
و جایشان را به غمی میدهند که ناشیست از اینکه "مبادا
غلط کنم در وصفِ تیلههایِ رنگینت!"
برق ِ اشکی که همیشه و هرکجا درون آن گویهای پرستیدنی
بود، کارِ دلِ بیننده را تمام میکرد و همانقدر او را تشنهی
خود میکرد که آدمی گر ماهها آب نخورد تشنه خواهد شد..
باز هم ذهنم تهیست ز کلمات؛ باز هم وصف ِچشمانت را نتوان گفت..
❮حتی اگر دگران نیز متوجه برق چشمانت نشوند،
من به بوسیدنِ آنها، حتی از دور هم تداوم خواهم بخشید..❯
رادیـو تـینـٰار AC_12_41_39.mp3
زمان:
حجم:
2.7M
" منم آن رفته از یادی که روزی.. "
| به نوايِ وارش |
‹ رادیو تـینـٰار! ›
عزیزِ دورافتادهی من!
من اینجا در این مقیاسِ دور زِ تو، آغوشت و
محبتت؛
مشهور شدهام به دیوانگی.
این مردمِ پرمشغلهی شلوغ، چه میدانند از چشمانِ همچون
آهویت و لبخند پر زِ آرامشت؟
اینها تو را چونان انسانهایِ دیگر میپندارند و
چه میدانند
زِ جنونِ من از برای وجود فرشتهای چون تو؟..
به وللّه قسم هیچ نمیدانند.. هیچ؛
امروز نیز تیرهیِ تیره بودم!
متداوم به این میاندیشم که انسانها، در کوتهزمانی، چقدر
سخت و سرد میشوند..
درست همچون سنگ، سخت و همچون شبهایِ دی مآه، سرد..
همان سردیِ آزاردهندهیِ چآیِ فراموششده.
اصلا چگونه ممکن است آن کلافِ طویلِ خاطرات را
به دستِ فراموشی سپرد و قد راست کرد؟!
چگونه ممکن است آن زمزمههایِ عاشـقانه، جایِ خود را
با الفاظِ تند و پر غم بدهند؟
نگآرا؛ تنها بگو، چگونه توانستی؟
26.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دلتنگ که میشوم، یادِ اوقاتِ دیرینه را زنده میکنم.
مینشینم به مرور و مرور و مرور؛ مرورِ تو، طفلِ عزیزکردهی مادرت!
مرور و حسرتِ روزهای زِ دست رفته..