eitaa logo
تـینـٰار.
480 دنبال‌کننده
170 عکس
34 ویدیو
0 فایل
'جایي دور از انسان‌ها، بر سرِ دوراهي، حواليِ آشفتگي‌ها و دردها در انتظارِ چیستم؟.' ↲تـینـٰار؟ تنهايي، تنها و یا تنِ یار! ↲من؟ پاسخگويِ شما در آشفتگی و پريشاني • متن‌ها، چکیده‌ای از قلمِ وارش‌اند، کپی؟‌هرگز..
مشاهده در ایتا
دانلود
__
پیر می‌شوی، زیبا و دلبر با گیسوانِ سپید، یک غروب جمعه که دلت گرفته، برای نوه‌ات داستان دیوانگی‌های مرا تعریف می‌کنی، نوه‌ات باور نخواهد کرد و فکر می‌کند تو فقط داری برایش قصه تعریف می‌کنی! دلت می‌شکند، به من فکر می‌کنی، صورتم یادت نمی‌آید، حرف‌هایم، صدایم. فقط به یاد می‌آوری که روزی، جایی، مردی را نخواستی، که دنیا را بی تو نمی‌خواست(: _حمید‌سلیمی📜
رادیـو تـینـٰار InShot_۲۰۲۵۰۱۱۲_۲۲۱۸۰۷۴۹۱.mp3
زمان: حجم: 2.8M
" حواست به موهامون هست؟! سفیدشون کردی‌آ.. " | به نوايِ وارش | ‹ رادیو تـینـٰار! ›
__
خیره خیره در چشمانش می‌نگریستم؛ او هم به من زل زده بود. لب‌خندی آرام بر لب داشت؛ موهایِ گندمگونش، سرش را پوشانیده بود. پیراهنِ آبی‌اش، به چهره‌اش عجیب می‌آمد. ته ریش و چین‌هایِ گوشه چشمش، دل را ز سینه‌ام ربوده بود.. ولیک؛ ای‌کاش حقیقی بود. ای‌کاش به جایِ این قابِ عکسِ توخالی، می‌توانستم خودش را بنگرم و دستانش را لمس کنم.. ای‌کاش می‌توانستم به جایِ خروارها خآک، من او را در آغوش بکشم و به جایِ آن پارچه‌ی سفیدرنگ، من، دورش بگردم.. ولیکن اکنون، کوهی از "ای‌کاش‌ها" مرا در خود محصور کرده‌اند و غم، ما بینِ ریشه‌هایِ قلبم، می‌دود..
__
گمان کنم وقتش فرارسیده که این "منِ" پیر و فرتوت را از آن گوشه بردارم! از گل‌هایِ ریز‌نقشِ قالیِ قرمز‌رنگ خآنه رد شوم، به سمتِ طاقچه بروم، "من" را بردارم؛ با تکه‌پارچه‌ای نَم‌دار گرد و غبارش را بتکانم، جارو را بردارم و جای‌به‌جایِ اتاق را جارو بزنم. گوشه و کنارِ اتاق را از شرِ عنکبوت‌ها و تارهایشان رها سازم، استکان‌هایِ نَشُسته را به مطبخ ببرم و آن‌ها را بشویم. بعد هم آینه را پاک کنم و بالاخره خود را به نظاره بنشینم. با دست، چین و چروک‌هایِ چهره‌ام را باز کنم و لب‌خند بزنم. جزئیاتِ چهره‌ام را از نظر بگذرانم و لب‌خند بزنم. به "من" لب‌خند بزنم.
__
می‌دانی عزیزِ من؟! دردها تمامی ندارند؛ می‌دانم، می‌دانم که شب را به امیدِ تمام‌شدن، صبح می‌کنی و روز را به شوقِ زندگیِ زیبا، به اتمام می‌رسانی! ولیک؛ رنجِ آدمی، می‌تواند روزی بر طاقچه‌یِ اتاقی بنشیند؛ اما قبل از نشستِ خاک بر رویَش، باز در مغز و استخوانِ آدمی فرو می‌رود.. روزی تنهائی و روزِ دیگر، غمِ کوچِ پرنده‌یِ فراری‌ات؛ باز روزی دردِ فراق از یار مغز و قلبت را می‌خورد و فردا، اشکِ دیده طاقتت را طاق می‌کند!