eitaa logo
تـینـٰار.
480 دنبال‌کننده
170 عکس
34 ویدیو
0 فایل
'جایي دور از انسان‌ها، بر سرِ دوراهي، حواليِ آشفتگي‌ها و دردها در انتظارِ چیستم؟.' ↲تـینـٰار؟ تنهايي، تنها و یا تنِ یار! ↲من؟ پاسخگويِ شما در آشفتگی و پريشاني • متن‌ها، چکیده‌ای از قلمِ وارش‌اند، کپی؟‌هرگز..
مشاهده در ایتا
دانلود
__
می‌دانی عزیزِ من؟! دردها تمامی ندارند؛ می‌دانم، می‌دانم که شب را به امیدِ تمام‌شدن، صبح می‌کنی و روز را به شوقِ زندگیِ زیبا، به اتمام می‌رسانی! ولیک؛ رنجِ آدمی، می‌تواند روزی بر طاقچه‌یِ اتاقی بنشیند؛ اما قبل از نشستِ خاک بر رویَش، باز در مغز و استخوانِ آدمی فرو می‌رود.. روزی تنهائی و روزِ دیگر، غمِ کوچِ پرنده‌یِ فراری‌ات؛ باز روزی دردِ فراق از یار مغز و قلبت را می‌خورد و فردا، اشکِ دیده طاقتت را طاق می‌کند!
تـینـٰار.
می‌دانی عزیزِ من؟! دردها تمامی ندارند؛ می‌دانم، می‌دانم که شب را به امیدِ تمام‌شدن، صبح می‌کنی و روز
خلاصه بگویم؛ نه می‌توان به دردها عادت کرد، نه می‌توان گفت که به اتمام می‌رسند! فقط با گذرِ زمان، یاد می‌گیری. بهتر بگویم: "روزگار به تو خواهد فهماند که باید با دردها، غم‌ها، رنج‌ها و مطرودین ساختُ ساز کنی و بس."
-گآه دلتنگی، عمیق‌ترین، منفورترین و پرمعناترین سخنِ هستی‌ست.
سلام. طبقِ قرارمان، تصمیم بر این شد که آغوشِ تو را فراموش کنم، لمسِ دستانت را به گذرِ زمان بسپارم و عطرِ تنت را به دستِ باد دهم. ولیک این نامه، صرفا مکتوبه‌ای‌ست حاملِ اخبارِ ناتوانی‌ام در این امور.. اندوه، غصه، دلتنگی؛ این‌ها سدِ راه‌اند، این‌ها موانعِ بزرگ، بر سرِ راهِ فراموشی‌اند. حقیقتِ امر این است. همین! من، نتوانستم تو را ز یاد ببرم. چگونه آن دستانِ پرمهر، آن صدایِ گیرا و آن طرزِ صدا‌زدن را زِ یاد ببرم وقتی هر لحظه و هر کجا نبودنت، درد را از خود ساطع می‌کند؟ نتوانستم؛ نتوانستم فراموشت کنم. "فراموش نمیشوی؛ جایِ پایِ محبتِ تو، مانده بر تمام وجود من."
یا به قولی: "گفته بودی تا ابد پیشت، کنارت با توام! کِی ابد آمد که تو رفتی و من تنها شدم؟"
از دور دوستش داشتم ولیک، "دوربودن" دلیل نمی‌شد برایِ گریز از دوست‌داشتنش.
حقیقتِ امر. آغوشِ تو، آرامگاهِ من‌ است.
رادیـو تـینـٰار InShot_۲۰۲۵۰۲۱۷_۲۲۵۴۱۴۷۲۶.mp3
زمان: حجم: 6M
" من از اون دیوارام که کوتاه‌تر از من پیدا نمی‌شه تو دنیا.. " | به نوايِ وارش | ‹ رادیو تـینـٰار! ›
بخوان از چشم های لالِ من، امروز شعرم را که فردا از منِ دیوانه، دیوانی نمی‌ماند!