عمارت فاوْل؛𝑇𝑜𝑚 𝑅𝑖𝑑𝑑𝑙𝑒
هِی تو خودت هم یه ریدلی!
اره دیگه
بنظرم ترکیب من و تو و تام خفن باشه
فلوریا
عمارت فاوْل؛𝑇𝑜𝑚 𝑅𝑖𝑑𝑑𝑙𝑒
چالش؛: از روزمرگی هاتون توی هاگوارتز بگید برام، از دنیایی که توش زندگی میکنید، از کاراکتر هایی که
روزمره ها؟ پس داستان امروز بايد جالب باشه. صبح با جیغ یکی از دخترا از خواب پریدم.. هنوز چند ساعت مونده بود به کلاسا برای همین رفتم بیرون تا از شرشون راحت باشم که یه احمقی یه سطل آب ریخت روم.. مجبور شدم برم حموم و بعدشم کلاس. بعد از مدرسه رفتم توی کتابخونه تا چند تا کتابو پیدا کنم یهو چشمم خورد به یه کتاب تا خواستم برش دارم هرماینی هم اومد و خواست برش داره... هیچی دیگه باهم بحثمون شد و سه چهار ساعت داشتیم سر موضوعات مختلف دعوا میکردیم که پروفسور دامبلدور اومد و خب دعوا خوابید... بعدشم پروفسور تا یه ساعت داشت حرف میزد و آخرم با تنبیه تمیز کردن کلاسا تموم شد روز گندی بود 😂
"" "" "" "" "" "" "" "" "" "" "" ""
-عجب😂😂
دامبلدور... به حرفاش گوش کن، حرفاش گنج ان...
ولی مشکل اینجاست وقتی قدرتمند باشی و با افراد قدرتمند دوستی کنی، اعتماد سخت میشه.
برای همین من و فلور یه جور اعتماد ساختیم با یه روش خاص که نتیجه اش مرگه
https://eitaa.com/Tom_Iduna/4324
وای این یعنی چی؟
"" "" "" "" "" "" "" "" "" "" "" "" "
-فکر کنم فلور بهتر بدونه...
عمارت فاوْل؛𝑇𝑜𝑚 𝑅𝑖𝑑𝑑𝑙𝑒
ولی مشکل اینجاست وقتی قدرتمند باشی و با افراد قدرتمند دوستی کنی، اعتماد سخت میشه. برای همین من و فل
این روش توی دارمسترانگ خیلی متداوله
عملا توی دارمسترانگ نمی تونن بهم اعتماد کنن چون جادوی سیاه اونجا مجازه
عمارت فاوْل؛𝑇𝑜𝑚 𝑅𝑖𝑑𝑑𝑙𝑒
ولی مشکل اینجاست وقتی قدرتمند باشی و با افراد قدرتمند دوستی کنی، اعتماد سخت میشه. برای همین من و فل
فقط کافیه بهم اعتماد نکنیم
یا بهم نارو بزنیم
اونوقته که یکیمون از صفحه روزگار خارج میشه
فلوریا
عمارت فاوْل؛𝑇𝑜𝑚 𝑅𝑖𝑑𝑑𝑙𝑒
فقط کافیه بهم اعتماد نکنیم یا بهم نارو بزنیم اونوقته که یکیمون از صفحه روزگار خارج میشه فلوریا
اون موقع دیگه ما وجود نداریمـ...
انگار که از اول هم نبودیم
ولی متاسفانه من خیلی طمع کارم
خودم باید اول همه چیز باشم
خصوصا قدرت
نمیتونم ببینم قدرتمو با کسی شریکم
فلوریا
منم نمی تونم به کسی نگاه برابر داشته باشم. نگاهم به همه از بالا به پایینه.
هیچکس حق نداره به من نزدیک بشه و باهام رقابت کنه...
ولی این اتفاق افتاد، درست زمانی هردومون نمیخواستیم توی اون انباری مخفی، جرقه های قرمز جادو دور دستامون پیچیده شد و دیگه کار از کار گذشته بود...