عمارت فاوْل؛𝑇𝑜𝑚 𝑅𝑖𝑑𝑑𝑙𝑒
https://eitaa.com/tom_riddlex/535 مشخصه✨😂
شانس اوردی مالفوی نیستم، اگه بودم رسوا میشدی😂
https://eitaa.com/tom_riddlex/538
نه اصلا ربطی به خاندان نداره. دقت کن یه بار
عمارت فاوْل؛𝑇𝑜𝑚 𝑅𝑖𝑑𝑑𝑙𝑒
این قشنگ سلیقه رنگی منه:) ._@witch_writer ✧°
دقیقا همینه
فلوریا
عمارت فاوْل؛𝑇𝑜𝑚 𝑅𝑖𝑑𝑑𝑙𝑒
وای فقط اون زمانی که خود فلور توی مدرسه به جای تام گفت دراکو
اشتباه برای همس ادونا
فلوریا
عمارت فاوْل؛𝑇𝑜𝑚 𝑅𝑖𝑑𝑑𝑙𝑒
اشتباه برای همس ادونا فلوریا
میدونم ولی بعضی اشتباها جالبن
عمارت فاوْل؛𝑇𝑜𝑚 𝑅𝑖𝑑𝑑𝑙𝑒
میدونم ولی بعضی اشتباها جالبن
ولی فقط یه اشتباهن
فلوریا
چالش:
دوستان یه چالش توی فضای سناریو:
-فرض کنید رفتید کتاب فروشی، بعد دارید کتاب انتخاب می کنید ولی بعد متوجه حضوری پشت اون قفسه میشید، اون طرف رو نگاه میکنید و می بیند کاراکتر مورد علاقه تخیلی تون(چه فیلم چه سریال چه کتاب) اونجا ایستاده....
(به منطقش کاری نداشته باشید که چطور و اینا هدفم حس و حال شماست)
و واقعا اونجاست.
حالا سوالم اینه چه حسی پیدا میکنید، چیکار میکنید؟
آیا فاصله میگیرید؟
آیا اون کاراکتر رو صرفا تخیلی و توی ذهنتون دوست داشتید و توی واقعیت همه چیز فرق میکنه و...
بگید اون کاراکتر کیه
"" "" "" "" "" "" "" "" "" "" "
بیاید و خلاقیتتون رو باهام به اشتراک بزارید:
https://ngli.ir/645293822950
~ایگنور نشه:/
با دیدنش شوکه میشم، همانطور که کتاب مورد علاقه ام را در دستان سرد و یخ کرده ام دارم، لحظه ای انگار سر جای خود، خشکم میزند، انگار پارچی از اب یخ را رویم خالی کرده باشند.. مگر میشود؟ این ممکن نیست و فقط زاینده تخیل من است.. اما نه..قلبم به سرعت هزار میزند، گویی همین لحظه ممکن است از درون سینه ام به بیرون پرتاب شود.. دوباره برمیگردم و نگاه ریز و خیلی کوچکی به ان طرف قفسه کتاب می اندازم، چندباری پلک میزنم تا مطمئن شوم او اینجاست، همین جا و تنها چند قدم با من فاصله دارد، قدم هایی که تا روزها، ماه ها و سال ها پیش انقدر زیاد بودند که قابل شمارش نبود! مغزم هنوز درون شوک باقیمانده، نمیدانم چه بگویم، چه کنم.. شاید فقط باید ساعت ها همانجا بایستم و نگاهش کنم، نگاهی که اولین و اخرین بار است.بی اختیار لبخندی که همیشه موقع نگاه کردن به عکس هایش میزدم گوشه لبم را بالا میکشد، لبخندی بی اختیار که حضورش را حس میکند؛ حضور گرما بخش و عمیقش را حس میکند. در افکارم غرق شده ام، هرانچه باید و نباید در ذهنم مرور میشد، لحظه را حس نمیکردم و حالا تنها چیزی که حس میکردم، لبخند گوشه لبم و دستان یخ زده ام روی کتاب بود..:) D.S
"" "" "" "" "" "" "" "
-وای خیلی قشنگ بودددددد✨