eitaa logo
ع‍‌م‍‌ارت ف‍‌اوْل؛𝑇𝑜𝑚 𝑅𝑖𝑑𝑑𝑙𝑒
73 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
195 ویدیو
2 فایل
-درسواحل اسرارآمیز جزیره ایرلند، عمارتی با دیوار های خاکستری و شیروانی های سیاه رنگ خفته است... عمارت فاوْل در تسخیر ریدل، جایی که حتی او هم نمی داند کیست... برایم نآمه بنویــــس←https://eitaa.com/Tom_Iduna/3977 -فقط خواهران🌚✨ @witch_writer←چنل اصلی
مشاهده در ایتا
دانلود
-https://eitaa.com/Tom_Iduna/6421 واقعا که نمیدونم من برای ریاضی ساخته نشدم!من برای ادبیات،نویسندگی ساخته شدم و اصلا نمیفهمم که امتحان ریاضی چه دردیه...اونم فردا "" "" "" "" "" "" "" "" "" "" "" "" "" -وای منم اصلا با ریاضی نمیسازم دلایل اش متعدده، حس میکنم استعداد هم دارم ولی نمی خوام اصلا ببینمش هعییی
دوستان هیچوقت از یه آدم خودشیفته کمک نگیرید واسه ریاضی با تشکر ._@witch_writer ✧°
https://eitaa.com/Tom_Iduna/6413 حالا یکی شون رو بگو ---------------------------- مثلا یکیش هنری کویل که خب ربطیم به هاگوارتز نداره فلوریا
-چرا فعالیتی توی نیکتوفیلیا نمیکنید؟ "" "" "" "" "" "" "" " -امتحان دارم🥲✨... شما قول بدین لفت ندید من دو هفته دیگه جبران میکنم
کاش یکی یه پست فور بزنه ازم حداقل از هشتاد پایین تر نیایم
یه باسیلیسک میخام... فلوریا
هدایت شده از نیل ☙
روح دختر کوچولو بهم گفت: اما اگه حدست اشتباه باشه چی؟ اگه لی‌لاک توی کالسکه یه بلایی سرش اومده باشه چی؟ اون فقط یه دختربچست.. تندی سرم رو چرخوندم، چطور صداشو شنیدم؟ روح دختر کوچولو راست می‌گفت، لی‌لاک هم مثل من فقط یه بچست... با این تفاوت که لی‌لاک یه پدر داره که نجاتش داده، اما من از اول پدر نداشتم. اصلا مگه میشه کسی از اول بابا نداشته باشه؟ این دیگه چه وضعیه! فکر کنم لی‌لاک هم از اول مامان نداشته، مثل من. تازه من گربه هم ندارم. یهو یاد تنهاییم افتادم. چقدر بد... می‌تونستم ساعت ها گریه کنم ، اما نمیخواستم خانوم کتابدار دوباره بیاد وراجی کنه. مثلا بگه: وای عزیزم چرا گریه میکنی؟ منم بگم وای خانوم کتابدار وراج ، من دلم میخواست مامان و بابا داشته باشم یا حداقل یه گربه! یه گربه‌ی خاکستری! الانم منتظرم شخصیت کتابی مورد علاقم بیاد دنبالم تا منو به دنیای خودش ببره اونم بگه اوه عزیزم چطوری باهاش حرف زدی منم بگم اوق عزیزم از طریق راه ارتباطی مخفی‌ای که بین دنیای خودم و دنیای لی‌لاک ایجاد کردم اونم بهم بخنده و بگه میخوای برات آب بیارم ؟ منم درحالی که دارم گریه میکنم آبو سر بکشم و بگم شما که فکر نمی‌کنید من دیوونه باشم؟ اونم بگه نه عزیزم معلومه که نه! بعدش هم منو ببره یتیم خونه یا تیمارستان! بعدش هم همه بهم میگن سارای دیوونه و هیچوقت نمیتونم لی‌لاک رو ببینم. روح آقای فرایت بهم گفت نه اینکه همین الانم شانس زیادی برای دیدنش داری! آروم صدا زدم: آقای فرایت؟؟؟ بعد با خودم فکر کردم البته که اون یه روح خبیث بود و دلش میخواست دختر بچه هارو اذیت کنه... اما درست می‌گفت، الانم معلوم نیست ببینمش یا نه روح دختر کوچولو هم راست می‌گفت، معلوم نبود باید برم نجاتش بدم یا اینجا قایم بشم و منتظر دوازده شب بمونم...