شاید قشنگیِ گذشته به این بود که برای خوشحال ماندن، بهانههای بزرگ نمیخواستیم؛ خبرها روی کاغذ میرسیدند، احساسات پشت تلفن جان میگرفتند و گاهی تمام خوشبختی در رسیدنِ نامهای یا شنیدنِ صدایی آشنا خلاصه میشد.
گاهی انسان در تاریکی ذهن خود گم میشود؛ جایی که مرز واقعیت و خیال از هم جدا نیست، تنهایی آرامآرام به درون نفوذ میکند و انسان را از جهان بیرون جدا میسازد در این میان هیچکس نیست که او را بفهمد حتی خود او گویی درونش جهانیست که خودش هم غریبهای در آن است.