از پس عینک مصلحت اندیشی بخار گرفتهاش به نقشهای نگاه میکند که آن را وارونه به دست گرفته. لباس حسن نیتش اندکی روغنی و مندرس شده است و لکهای سس قرمز(یا شاید هم خون) به روی گوشه آستینش دیده میشود. تبر در دست چپش خبر از آن میدهد که به دنبال باغ زیتون میگردد. نطقهایش زبانزد عام و خاص است، نقل میکنند که از سخاوت نطق کرده اما زیتونها را با هسته بلعیده. اندیشههایش بوی نان خشک و روغن سوخته میدهد. اگر بخواهم منصف باشم، نمیتوانم او را متهم به چیزی کنم؛ زیرا مقصر کسیست که آگاهانه ظلم میکند.