هیچکس نمی داند پشتِ این سکوت چه می گذرد؛
من مدت هاست
دارم با چیز هایی میجنگم که حتی نمی توانم توضیحشان بدهم .
نگاهم محوِ چشمانت، برایَت شعر میخوانم..
خودم اینجا، دلم اینجا، حواسم را نمیدانم..!(:
در من پاییزیست که هیچ بهاری به دادش نمیرسد؛ درختانش هنوز ایستادهاند، اما دیگر شوقی برای شکوفه دادن ندارند.
وقتی بغلم می کردی فکر میکردم هیچ غمی به من نمی رسد ..
سرم را روی شانه ات می گذاشتم و فکر میکردم تا وقتی تو هستی هیچ اتفاقی نمی تواند مرا از پا بیندازد .
آرام سرم را بلند میکردم در چشمانت نگاه میکردم و دنبال چیزی میگشتم که خیالم را راحت کند
دنبال نشانه ای که بگوید هر اتفاقی هم بیافتد میمانی .
چه میدانستم روزی بزرگترین غم زندگی ام، نبودن همان آغوش خواهد بود.