هدایت شده از 𝑫𝒆𝒍𝒊
شده بی تاب شوی؟ تاب و توانت برود؟
سر به هر سو بکشی؟ خواب و خیالت برود؟
تاکنون شوری اشکت چشیدی ز غمش؟
بروی بر سر کویش، نیابی اثرش؟
تا کنون گشتهای از دوری او دیوانه؟
بروی از در مسجد به در میخانه؟
شده یارت برود چاره نیابی جز اشک؟
سرت درد میکنه،فکرت یه جا دیگست،دلت میخواد یه جا دیگه باشی،دلت میخواد گریه کنی ولی باید یشینی درس بخونی!
علف هَرز چه داند که خزان چیست گلم
با کسی از غمِ دل گو که خودش غم دارد
- هاتف اصفهانی
لطفاً وقتی که میبینید حالم بده و سکوت کردم دیگه نپرسید "خوبی؟" چون قول نمیدم بعدش هجوم اشکام توی چشامو نبینی!