بیابنشین قلم امشب که میل گفتگو دارم
شکسته بغض سنگینی که هرشب درگلو دارم
بیا تا پرده بردارم من از اسرار این سینه
هزاران حرف ناگفته هزاران آرزو دارم
شب باشد و رویای دو چشمان قشنگت
دلتنگی و تنهایی من با دل سنگت
بیمار و خمار دل شیدای تو باشم
افسون تو و بغض منو آن دل تنگت
باید چه کنم با غم و تنهایی و دوری
وقتی همه دادند به هم دست تبانی
آیا شده از شدت دلتنگی و غصه
هی بغض کنی، گریه کنی، شعر بخوانی...
دلتنگ یکی شدن ربطی به آخرین زمانی که هم رو دیدین نداره، هر وقت کاری رو انجام دادی و آرزو کردی کاش اون آدم باهات بود و همراهت بود یعنی دلتنگشی.
دلبری با دلبری دل از کفم دزدیدو رفت
هرچه کردم ناله از دل سنگدل نشنیدو رفت
گفتمش ای دلربا دلبر ز دل بردن چه سود
از ته دل بر منه دیوانه دل خندیدو رفت