چه کردی با دلم ای یار که از خود هم گریزانم؟
نه آرامم، نه ویرانم، میان مرگ و طوفانم...
می روم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه دیوانه ای خویش
به خدا میبرم از شهر شما
دل شوریده و دیوانه ای خویش
هدایت شده از - حوریا | Horia -
بندر رجایی فقط یه بندر نبود...
تپندهی جنوب بود، جایی که نبض اقتصاد تو رگاش میدوید، جایی که امید هزار تا خونواده ازش جون میگرفت.
حالا این قلب، وسط یه انفجار ترکید...
دود که بلند شد، انگار خواب همهی ما پاره شد.
انگار یه نفر اومد، محکم زد پسِ گردنمون و گفت: "چشمتو باز کن، اینجاست که همه چیز شروع میشه به افتادن."
بندر رجایی مهم بود چون وقتی اون میچرخید، چرخ زندگی خیلیا میچرخید.
وقتی اون ایستاد، انگار نصف کشور یه لحظه نفسشو حبس کرد.
اینجا فقط کشتی و بار نسوخت؛
اینجا یه تیکه از آیندهی ما خاکستر شد.
ما نسلی هستیم که دیگه نه از انفجار میترسیم، نه از دود؛
ما فقط هر بار یه تیکه دیگه از رویاهامونو لای همین خاکسترا دفن میکنیم.