حق نداری به کسی دل بدهی الا من
پیش روی تو دوراه است فقط من یا من
عاشقم دست خودم نیست به هم میریزم
که تو هم با بقیه خوب شوی هم با من
لااقل عاشق من هم نشدی عاقل باش
لطفا آلوده نکن سهم منست آن دامن
اعتباری به تو و قول و قسم های تو نیست
باورت کرده ام از ساده دلی.. اما من
مثل یک شاخه طوفان زده در پاییزم
با شکوفا شدنت میروم از اینجا من
آخرش نوبت تنهایی من باتو نشد
کمتر از سقف و در و پنجره ام آیا من؟
دیر می آیی و با خاطره ها میمیرم
بی تو در دورترین منطقهی دنیا من
در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست
می رسم با تو به خانه ، از خیابانی که نیست
می نشینی رو به رویم خستگی در میکنی
چای میریزم برایت، توی فنجانی که نیست
باز میخندی وَ میپرسی که:حالت بهتر است ؟
باز میخندم که : " خـــــیلی " ... گرچه ... میدانی که نیست !
شعر می خوانم برایت واژه ها گل می کنند
یاس و مریم میگذارم توی گلدانی که نیست
چشم میدوزم به چشمت، میشود آیا کمی
دستهایم را بگیری بین دستانی که نیست ؟
وقتِ رفتن میشود با بغض میگویم : نرو ...
پشت پایت اشک میریزم در ایوانی که نیست
میروی و خانه لبریز از نبودت میشود
باز تنها میشوم با یاد مهمانی که نیست
رفته ای و بعدِ تو این کار هر روز من است
باور اینکه نباشی ... کار آسانی که نیست