گفتم می مانی در کنارم
راحت تر از ان چیزی که فکر میکردم
به آسانی گذشتی از کنارم.
یاد دارم آن روزی که گفتی میروی
گفتم که برمیگردی؟
گفتی که امید دیدار...
آرزو دارم که برگردی و باهم
قدم بزنیم و تا ابد بمانی درکنارم....
اگر زنده ماندم؛ برایت تعریف خواهم کرد که این روز ها چقدر سخت و دیر و با دوری ات گذشت.
یاد نگرفته بود وقتی دلش میگیرد، حرف بزند؛
پس عادت کرده بود
در گوشهای ساکت بماند
و اندوهش را
مثل رازی قدیمی
در خودش پنهان کند..