شاید دلتنگیت مرا به جنون کشیده
که گاهی تورا در کنار خود حس میکنم. ساعت هاا گرم صحبت با تو میشوم، دستان خود را باز میکنم که تورا در آغوش بگیرم ناگهان به خود می ایم که میبینم کسی رو به رویم نیست .
با خود میگویم :
میترسم که دیوانگی دوست داشتن تو مرا انگشت نمای این شهر کند
مالک جانم شدی با اینکه یارم نیستی
در دلم همواره هستی ، در کنارم نیستی
هر طرف را بنگرم تصویر زیبای تو بود
انتخابم هستی و در اختیارم نیستی .. !
میدونی بدیش چیه؟
اینه که تا میام باور کنم که بهت رسیدم و دارم نگات میکنم همه چی تموم میشه و دوباره باید برم به عمق تیرگی.
شبی که تورا در قلب خود جا دادم متوجه شدم؛که دگر کسی به غیر از تو محرم این دل از دست رفته نیست.