گاه دلم نه از دوری تو، که از فراقت به
درد میآید. نمیدانی در غیاب تو چه
بر جانم میگذرد؛ تنها با خیالت سخن
میگویم و اشک میریزم.
خواستم همرایت شطرنج بازی کنم؛
ولی منصرف شدم
چون میدانستم قبل بازی؛
چشمهایت کیش و ماتم میکند.
اینها خیال میکنند من دیوانه شدهام
اما من دیوانه نیستم ،
فقط دلم خیلی خیلی تنگ است . . .