نمی دانم چرا امشب واژه هایم
خیس شده اند . . .
مثل ِ آسمانی که امشب می بارد …
و اینک باران بر لبه ی ِ پنجره ی ِ احساسم
می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد …
تا شاید از لحظه های ِ دلتنگی گذر کنم…
دلتنگی را چگونه هجی کنم تا درک کنی ؟
چهار ستون بدنـم
زیر سنگینی اش
تا خورده است . . .
دلتنگی شبیهِ یه دردِ پنهونِ لایه لایس، تو جمعیت حرف میزنی و میخندی و به روزمرگیت میرسی اما نهایتا به محض اینکه تنها بشی، دستتو میگیری به اولین ستون و تکیه میدی بهش و چشماتو از درد فشار میدی، از درد خم میشی..
دلتنگی شبیهِ زخمیه که بُرشش روی انگشتات به یه سانتم نمیرسه، اما عمقش تا مغزِ استخونته..
آنچه را عاشقانه دوست می داری بیاب و بگذار تو را بکشد !
بگذار غرقت کند..
در آن چه که هستی
بگذار بر شانه هایت بچسبد
سنگینت کند
تو را به سمت پوچی ببرد
بگذار تو را بکشد و تمامت را ببلعد
زیرا هر چیزی تو را خواهد کشت
دیر یا زود
اما چه بهتر ،
آنچه دوستش میداری بکشدت"