برای دیدن تاریکی نیاز نیست منتظر شب باشی
اونی که باید باشه اگه نباشه ، همیشه شبه . .
به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد
به مجنون و به لیلا شدنش می ارزد
دفتر قلب مرا وا کن و نامی بنویس
سند عشق به امضا شدنش می ارزد
گرچه من تجربهای از نرسیدنهایم
کوشش رود به دریا شدنش می ارزد
کیستم؟ باز همان آتش سردی که هنوز
حتم دارد که به احیا شدنش می ارزد
با دو دست تو فرو ریختنِ دم به دمم
به همان لحظهی بر پا شدنش می ارزد
دل من در سبدی ـ عشق ـ به نیل تو سپرد
نگهش دار، به موسی شدنش می ارزد
سالها گرچه که در پیله بماند غزلم
صبر این کرم به زیبا شدنش می ارزد..
شب که از نیمه میگذرد، دلم هوایت را میکند. نه هوای باران، نه هوای خواب... هوای تو.
ساعتهاست که به سقف خیره شدهام و نمیدانم چرا بودن تو در این نزدیکی، گاهی اینقدر دور به نظر میرسد. تو هستی، میدانم. نفس میکشی، در همین دنیا، پشت همین آسمان. اما دستم که دراز میشود، به جز سکوت شب، چیزی نصیبم نمیشود.
گوشی را برمیدارم. عکسها یکی یکی از برابر چشمهایم رژه میروند. هر کدام روایتی از یک خاطره است. از یک روز، از یک لحظه، از یک نگاه. در هر قاب، تو لبخند زدهای، خندیدهای، یا غرق در فکری شدهای. و من غرق در تو شدهام.
انگشتانم روی صفحه میلغزند، به دنبال ویسهایت. اولین ویس را که میزنم، سکوت شب میشکند. صدایت میآید، مثل همیشه آشنا، مثل همیشه آرامبخش. چشمانم را میبندم و میگذارم جریان صدا در رگهایم جاری شود. انگار باری دیگر، کنارم ایستادهای و حرف میزنی. چند باری تکرارش میکنم... تا باور کنم هنوز هستی، هنوز صدایت به من میرسد، هنوز بین ما فاصله فقط یک تماس است، نه یک دنیا.
شبها، دلتنگی شکل دیگری دارد. نرمتر است، اما عمیقتر. نه آنقدر تند که نتوان تحمل کرد، نه آنقدر آرام که نتوان فهمید. مثل مه صبحگاهی، آهسته در جان مینشیند و همهجا را میگیرد.
و من میمانم و هزار نگاه ناتمام به قاب گوشی. میمانم و تکرار بیپایان ویسهایت. میمانم و امید به صبحی که شاید تو را نزدیکتر کند.
دلم برایت تنگ شده... همین. نه برای خداحافظی، نه برای رفتن. برای حضور. برای همان بودن سادهات در کنارم.
شبها را با یاد تو سحر میکنم و صبحها را به انتظار دیدار. و در این میان، هیچ چیز جز عشق نمیماند. جز عشق، و این دلتنگی شیرین آخر شب.
پناه-