eitaa logo
وِصال؛
411 دنبال‌کننده
570 عکس
339 ویدیو
0 فایل
" ܢ‌ܘ ࡅ߭ߊ‌ܩܢ ߊ‌ࡐ‌ ‌‌" یکمین روز از هفتمین ماه"سال" :) و من می‌نویسم تا جایی که قلمم نفس بکشه..! شَنوای حرفاتون؛ https://abzarek.ir/service-p/msg/3955334
مشاهده در ایتا
دانلود
نکند جای اذان نام تورا در گوشم خوانده شیخی، که چنین مؤمنِ چشمان توام! : )
واگر چیزی آرزو کردم، فقط توبودی که آرزویت کردم❤️
شب که از نیمه می‌گذرد، دلم هوایت را می‌کند. نه هوای باران، نه هوای خواب... هوای تو. ساعت‌هاست که به سقف خیره شده‌ام و نمی‌دانم چرا بودن تو در این نزدیکی، گاهی این‌قدر دور به نظر می‌رسد. تو هستی، می‌دانم. نفس می‌کشی، در همین دنیا، پشت همین آسمان. اما دستم که دراز می‌شود، به جز سکوت شب، چیزی نصیبم نمی‌شود. گوشی را برمی‌دارم. عکس‌ها یکی یکی از برابر چشم‌هایم رژه می‌روند. هر کدام روایتی از یک خاطره است. از یک روز، از یک لحظه، از یک نگاه. در هر قاب، تو لبخند زده‌ای، خندیده‌ای، یا غرق در فکری شده‌ای. و من غرق در تو شده‌ام. انگشتانم روی صفحه می‌لغزند، به دنبال ویس‌هایت. اولین ویس را که می‌زنم، سکوت شب می‌شکند. صدایت می‌آید، مثل همیشه آشنا، مثل همیشه آرام‌بخش. چشمانم را می‌بندم و می‌گذارم جریان صدا در رگ‌هایم جاری شود. انگار باری دیگر، کنارم ایستاده‌ای و حرف می‌زنی. چند باری تکرارش می‌کنم... تا باور کنم هنوز هستی، هنوز صدایت به من می‌رسد، هنوز بین ما فاصله فقط یک تماس است، نه یک دنیا. شب‌ها، دلتنگی شکل دیگری دارد. نرم‌تر است، اما عمیق‌تر. نه آن‌قدر تند که نتوان تحمل کرد، نه آن‌قدر آرام که نتوان فهمید. مثل مه صبحگاهی، آهسته در جان می‌نشیند و همه‌جا را می‌گیرد. و من می‌مانم و هزار نگاه ناتمام به قاب گوشی. می‌مانم و تکرار بی‌پایان ویس‌هایت. می‌مانم و امید به صبحی که شاید تو را نزدیک‌تر کند. دلم برایت تنگ شده... همین. نه برای خداحافظی، نه برای رفتن. برای حضور. برای همان بودن ساده‌ات در کنارم. شب‌ها را با یاد تو سحر می‌کنم و صبح‌ها را به انتظار دیدار. و در این میان، هیچ چیز جز عشق نمی‌ماند. جز عشق، و این دلتنگی شیرین آخر شب. پناه-
اگر روزی از من بپرسند او که بود؟! خیلی کوتاه و مختصر خواهم گفت: او باقی جانم بود:))!
چشمی که از تو پر شده به هیچکسِ دیگه نگاه نمیکنه چه باشی چه نباشی؛
بعضی دلتنگی ها فقط دل ات را تنگ نمی کند جهان با این بزرگی برای تو کوچک می شود.
اما گاهی من آن‌قدر قوی نبودم که نشان دادم حتی گاهی آزرده‌تر از دیگران بودم اما چون می‌دانستم کسی نیست که به او تکیه کنم وانمود کردم همه چیز خوب است شاید قوی نبودم مجبور بودم.
نه از شناختنش پشیمانم، نه از دوست داشتنش؛ چنان لبخند میزد . . چنان میگفت جانم که اگر دوستش نمیداشتم پشیمان میشدم:))
دِل زِ مهرت بَر ندارم دلبرا تا زنده‌اَم'💙ִֶָ
در لابه لای روزمرگی های بیرنگ دنیا، درست وقتی دلم از تکرار خسته شده بود و باور کرده بودم «اتفاق» برای قصه هاست، تو آمدی. مثل نوازشی در سکوت، مثل آغوشی در سرما، مثل چراغی در تاریکترین ساعت های شب. تو را چه صدا کنم؟ بهار که میآید و دلم را میشکفانی؟ یا پاییز که میآیی و سرشارم از رنگ خاطره؟ یا شاید تو همان معجزهای هستی که در کتاب ها خوانده بودم اما باور نداشتم. قشنگترین اتفاق زندگی من، نه در یک لحظه، که در هزاران لحظه جاری شد؛ در نگاه اول، در سلام اول، در خنده های بی بهانه، در سکوتهای بامعنا. تو آمدی تا ثابت کنی که دنیا هنوز جای زندگی کردن دارد. پناه-
شده آیا که شبی با همه ی خستگی ات نبرد خواب تو را از غم هجران کسی؟