اما گاهی من آنقدر قوی نبودم که نشان دادم حتی گاهی آزردهتر از دیگران بودم اما چون میدانستم کسی نیست که به او تکیه کنم وانمود کردم همه چیز خوب است شاید قوی نبودم مجبور بودم.
نه از شناختنش پشیمانم،
نه از دوست داشتنش؛
چنان لبخند میزد . .
چنان میگفت جانم
که اگر دوستش نمیداشتم پشیمان میشدم:))
در لابه لای روزمرگی های بیرنگ دنیا، درست وقتی دلم از تکرار خسته شده بود و باور کرده بودم «اتفاق» برای قصه هاست، تو آمدی. مثل نوازشی در سکوت، مثل آغوشی در سرما، مثل چراغی در تاریکترین ساعت های شب.
تو را چه صدا کنم؟ بهار که میآید و دلم را میشکفانی؟ یا پاییز که میآیی و سرشارم از رنگ خاطره؟ یا شاید تو همان معجزهای هستی که در کتاب ها خوانده بودم اما باور نداشتم.
قشنگترین اتفاق زندگی من، نه در یک لحظه، که در هزاران لحظه جاری شد؛ در نگاه اول، در سلام اول، در خنده های بی بهانه، در سکوتهای بامعنا. تو آمدی تا ثابت کنی که دنیا هنوز جای زندگی کردن دارد.
پناه-