در لابه لای روزمرگی های بیرنگ دنیا، درست وقتی دلم از تکرار خسته شده بود و باور کرده بودم «اتفاق» برای قصه هاست، تو آمدی. مثل نوازشی در سکوت، مثل آغوشی در سرما، مثل چراغی در تاریکترین ساعت های شب.
تو را چه صدا کنم؟ بهار که میآید و دلم را میشکفانی؟ یا پاییز که میآیی و سرشارم از رنگ خاطره؟ یا شاید تو همان معجزهای هستی که در کتاب ها خوانده بودم اما باور نداشتم.
قشنگترین اتفاق زندگی من، نه در یک لحظه، که در هزاران لحظه جاری شد؛ در نگاه اول، در سلام اول، در خنده های بی بهانه، در سکوتهای بامعنا. تو آمدی تا ثابت کنی که دنیا هنوز جای زندگی کردن دارد.
پناه-
گاهی، دلتنگی آنقدر شدت میگیرد که حس میکنی تمامِ هوا را بلعیدهای، اما باز هم نفسِ کم میآوری.
«بگذار تمام دنیا فریاد بزنند که خطاست. بگذار عقل و منطق، حساب و کتابشان را جلوی پاهایم پهن کنند. بگذار همه بگویند کور شدهای، دیوانه شدهای، راه را گم کردهای.»
من اما هنوز، در میان این همه هیاهو، یک چیز را خوب میدانم:
تو تنها راهی هستی که دلم، بیتقلا و بیترس، آن را انتخاب کرده است.
شاید روزی خودم را هم از یاد ببرم، شاید نامم از حافظهی روزگار پاک شود، شاید حتی ندانم که صبحها از کدام طرف طلوع میکنند.
اما تو را نه.
حتی اگر تمام خاطراتم خاک شوند، نام تو با خطی زرین بر سنگ قبر دلم حک خواهد ماند.
پناه