گاهی، دلتنگی آنقدر شدت میگیرد که حس میکنی تمامِ هوا را بلعیدهای، اما باز هم نفسِ کم میآوری.
«بگذار تمام دنیا فریاد بزنند که خطاست. بگذار عقل و منطق، حساب و کتابشان را جلوی پاهایم پهن کنند. بگذار همه بگویند کور شدهای، دیوانه شدهای، راه را گم کردهای.»
من اما هنوز، در میان این همه هیاهو، یک چیز را خوب میدانم:
تو تنها راهی هستی که دلم، بیتقلا و بیترس، آن را انتخاب کرده است.
شاید روزی خودم را هم از یاد ببرم، شاید نامم از حافظهی روزگار پاک شود، شاید حتی ندانم که صبحها از کدام طرف طلوع میکنند.
اما تو را نه.
حتی اگر تمام خاطراتم خاک شوند، نام تو با خطی زرین بر سنگ قبر دلم حک خواهد ماند.
پناه
بغلم کن
نه به اندازه ی خورشید و باد و بهار و آسمان
به اندازه وسعت آغوش خودت
بغلم کن...!
نبض اشعارم درون حلقہ چشمان توست
مو پریشان ڪن غزل آمادہ فرمان توست
واژہ واژہ میچڪد از شعرهایم نام تو
گویا امشب غزل هم تشنہ باران توست
نام زیبایت درون شعر غوغا میڪند
جملہ ها سر درگمند و لحظہ طوفان توست
ترجمان واژههایم پشت پلڪت ماندهاند
پایههاے شعر من بر پایہ و ارڪان توست
با تڪاپویے قلم بر روے ڪاغذ جارے است
دفترم میخندد و امشب قلم رقصان توست
از لبت تا مینویسم شعر لب وا میڪند
وزن اشعارم نمادے از لب خندان توست
گیسوانت را بہ روے شانههاے شب بریز
تا ببینم رنگ شب از طرهے افشان توست
طرح سیمایت اگر در آسمان پیدا شود
ماہ پنهان میشود،چون آسمان از آن توست.