تمام ترسم از این است که یک شب
بخواهی که به خوابم بیایی و من
همچنان به یادت بیدار نشسته باشم
ﻣﺮﺍ ﺩﺭﻳﺎﺏ ﻛﻪ ﺩﻟﺘﻨﮕﻢ
ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺗﻨﻬﺎﻳﻰ ﻧﻤﻨﺎﻙ ﻭ ﺑﺎﺭﺍﻧﻰ
ﻣﺮﺍ ﺩﺭﻳﺎﺏ
ﻛﻪ ﺑﻰ ﺗﺎﺑﻢ ﺍﺯﺍﻳﻦ ﺭﺍﻫﻬﺎﻯ ﺑﻴﺮﺍﻫﻪ
ﻣﺮﺍ ﺩﺭﻳﺎﺏ
ﻛﻪ ﺗﻠﺨﻢ ﭼﻮﻥ ﺷﺮﺍﺑﻰ ﭼﻨﺪﺳﺎﻟﻪ
ﻣﺮﺍ ﺩﺭﻳﺎﺏ
ﻛﻪ ﻏﻤﮕﻴﻨﻢ
ﻣﺮﺍ ﺩﺭﻳﺎﺏ...
دوست داشتم اینجا بودی، گیسوانم را نوازش میکردی و دم گوشم میگفتی:
«عیبی ندارد اگر شکستی، من دوباره تکههایت را بهم وصل میکنم.»