eitaa logo
وِصال؛
409 دنبال‌کننده
571 عکس
341 ویدیو
0 فایل
" ܢ‌ܘ ࡅ߭ߊ‌ܩܢ ߊ‌ࡐ‌ ‌‌" یکمین روز از هفتمین ماه"سال" :) و من می‌نویسم تا جایی که قلمم نفس بکشه..! شَنوای حرفاتون؛ https://abzarek.ir/service-p/msg/5750141
مشاهده در ایتا
دانلود
از خواب هایم بپرس ،که چقدر تورا دیدند:)
جهان به معنا هستیست اما هستی هر شخصی در یک شخص یک کلمه یک اسم خلاصه میشود.
مرگ را میپذیرم اگر بدانم روزی تو خواهی فهمید که دوستت دارم.
بهم گفت از کجا فهمیدی که دوسش داری؟ گفتم:وقتی اتفاقی می افتاد اون اولین نفری بود که نگرانش میشدم:)
تاریخ هیچ جنگی را فراموش نمی‌کند، من هم چشم‌های تو را .
باز هم در وهمِ حضورِ تو، غرق شده بودم. انگار ساعت‌ها بود که صدایت در گلویم می‌پیچید؛ انگار همین‌جا، درست در امتدادِ نگاهم، به واژه‌هایم گوش می‌دادی و با آن لبخندِ همیشگی، سکوتِ اتاق را معنا می‌بخشیدی. تمامِ دلتنگی‌هایم را در کلماتی ریختم که تنها مخاطبش تو بودی. داشتم برایت از چیزهایی می‌گفتم که هیچ‌کس جز تو لیاقتِ شنیدنش را نداشت. چنان در تصویرِ خیالی‌ات غرق شده بودم که سنگینیِ نگاهت را روی شانه‌هایم حس می‌کردم؛ گویی واقعی‌تر از هر حقیقتِ دیگری، پیشِ رویم ایستاده بودی. آن‌قدر محوِ این هم‌صحبتیِ بی‌هوا بودم که نفهمیدم کِی از جایم برخاستم. دستانم، بی‌اختیار، مشتاقِ لمسِ آن آرامشی شدند که همیشه در حضورت می‌یافتم. جلو رفتم؛ با تمامِ وجودم، با تمامِ عطشِ یک آغوشِ واقعی، دست‌هایم را گشودم تا تو را در میانِ بازوانم بگیرم و بگویم چقدر این دوری، جانکاه است... اما دست‌هایم، تنها هوا را شکافتند. آغوشم در خلأیی سرد و بی‌رحم، خالی ماند. چشم گشودم و جز تاریکیِ مطلقِ اتاق و سکوتی که حالا دیگر آزاردهنده بود، چیزی نیافتم. تو نبودی. هرگز نبودی. فقط من بودم و دیوارهایِ سردی که شاهدِ جنونِ خیالم بودند. تازه فهمیدم که چقدر تنها بودم؛ آن‌قدر تنها که حتی خیالت هم، دیگر به نجاتم نمی‌آید.
باور کن اگر بمیرم، استخوان‌هایم، خاکسترم، جَسدم، کفنم، تو را دوست خواهند داشت.
آغشته شده ام به تو به عطرِ تنت همچون جزیره ای که اسم و رسم اش را با بهارش می‌شناسند ...
مرگ آمد چهره‌ام را بی تو دید و گفت: آنچنان مُردی که از دست من هم کاری برنمی‌آید.
و هرکس به اندازه‌یِ دلتنگی هایش درگیرِ شب است :)!