بهم گفت از کجا فهمیدی که دوسش داری؟
گفتم:وقتی اتفاقی می افتاد اون اولین نفری بود که نگرانش میشدم:)
باز هم در وهمِ حضورِ تو، غرق شده بودم. انگار ساعتها بود که صدایت در گلویم میپیچید؛ انگار همینجا، درست در امتدادِ نگاهم، به واژههایم گوش میدادی و با آن لبخندِ همیشگی، سکوتِ اتاق را معنا میبخشیدی. تمامِ دلتنگیهایم را در کلماتی ریختم که تنها مخاطبش تو بودی.
داشتم برایت از چیزهایی میگفتم که هیچکس جز تو لیاقتِ شنیدنش را نداشت. چنان در تصویرِ خیالیات غرق شده بودم که سنگینیِ نگاهت را روی شانههایم حس میکردم؛ گویی واقعیتر از هر حقیقتِ دیگری، پیشِ رویم ایستاده بودی.
آنقدر محوِ این همصحبتیِ بیهوا بودم که نفهمیدم کِی از جایم برخاستم. دستانم، بیاختیار، مشتاقِ لمسِ آن آرامشی شدند که همیشه در حضورت مییافتم. جلو رفتم؛ با تمامِ وجودم، با تمامِ عطشِ یک آغوشِ واقعی، دستهایم را گشودم تا تو را در میانِ بازوانم بگیرم و بگویم چقدر این دوری، جانکاه است...
اما دستهایم، تنها هوا را شکافتند.
آغوشم در خلأیی سرد و بیرحم، خالی ماند. چشم گشودم و جز تاریکیِ مطلقِ اتاق و سکوتی که حالا دیگر آزاردهنده بود، چیزی نیافتم. تو نبودی. هرگز نبودی. فقط من بودم و دیوارهایِ سردی که شاهدِ جنونِ خیالم بودند. تازه فهمیدم که چقدر تنها بودم؛ آنقدر تنها که حتی خیالت هم، دیگر به نجاتم نمیآید.
#دست_نویس
آغشته شده ام به تو
به عطرِ تنت
همچون جزیره ای
که اسم و رسم اش را
با بهارش میشناسند ...
دلبرم باشی جهانم را فدایت میکنم،
با نگاهی از تو جانم را فدایت میکنم
بیخیالِ زهره و کیوان و کلِ کهکشان،
ماهِ من شو آسمانم را فدایت میکنم!🤍