میدانی، سختترین بخشِ نبودنت، گم کردنِ آن آرامشی است که در پناهِ تو داشتم. دلم برای آن لحظاتی تنگ شده که تمامِ جهان را پشتِ سرم رها میکردم و فقط سرم را روی شانهات میگذاشتم. آنجا، جایی که تپشهای قلب تو، تنها موسیقیِ آرامبخشِ دنیای من بود. روی شانهی تو، سنگینیِ تمامِ غصهها، تمامِ خستگیها و تمامِ ترسهایم ناپدید میشد. انگار شانهی تو، مرزِ میانِ آشوب و آرامش بود. حالا که نیستی، انگار تمامِ دنیا بیدلیل شلوغ و پر از صدا شده؛ چون آن پناهگاهِ کوچک و امنِ من، دیگر نیست تا من را از هیاهوی زندگی نجات دهد.
وقتی آدم کسی را دوست داٰرد،
همیشه چیزی برایِ گُفتن
یا نوشتن به او پیدا میکند،
تا آخرِ عمر..