بعضی فروپاشیها بیصدا اتفاق میافتن، طوری که همچنان میخندی، حرف میزنی و زندگی میکنی، کسی حتی روحش هم خبردار نمیشه چی تجربه کردی.
گاهی شبها، سکوتِ اتاق که به اوج میرسد، حضورِ تو آنقدر پررنگ میشود که انگار در همین نزدیکی ایستادهای. دلتنگی، همیشه هم درد نیست؛ گاهی وقتها یک مرورِ زیباست از کسی که حتی نبودنش هم، دنیایِ آدم را روشن نگه میدارد. این شبها که خواب به چشمم نمیآید، در واقع دارم با خاطراتِ تو بیدار میمانم؛ خاطراتی که حیف است در خواب گم شوند. تو حتی در شبهایِ بیخوابیِ من هم، زیباترین اتفاقی هستی که مرور میکنم.
من خیلی آدم « شاید نتونم حالت رو خوب کنم ، اما نمیذارم تنهایی غصه بخوری »ای هستم :)!
آنقدر ...
با شانه ی شعرم
موهای خیالِ تو را ...
شانه زدم که دیگر
شعرهایم ، شعر نیست
تارِ موهای خیالِ توست که
دست و پای
واژه ها را بسته....