گفتند از آمدنش بگو،گفتم:
مُرده بودم،جان دوباره ام شد
از این جهان مرا همین بَس که او باشد .
چه بدانم عزیز من ؛
حتی اگر تو میان مان دیواری بکشی
من در نهایت آن دیوار را به رنگی که تو دوستش داری
نقاشی خواهم کرد . .
گفت خواب در چشم هایت بود اما تو بیدار نشسته بودی چرا؟
گفتم من سعی میکردم بخوابم اما....
هی یادم افتاد...
یادم افتاد...
یادم افتاد...
انقدر دلم برات تنگ شده که با خودم میگم خوشبحال آدمایی که دور و برتن
خوشبحالشون که میتونن صداتو بشنون
ببیننت و کنارت باشن چیزی که من فقط آرزوشو دارم .....