گفت خواب در چشم هایت بود اما تو بیدار نشسته بودی چرا؟
گفتم من سعی میکردم بخوابم اما....
هی یادم افتاد...
یادم افتاد...
یادم افتاد...
انقدر دلم برات تنگ شده که با خودم میگم خوشبحال آدمایی که دور و برتن
خوشبحالشون که میتونن صداتو بشنون
ببیننت و کنارت باشن چیزی که من فقط آرزوشو دارم .....
گفتند از عشق بگو،گفتم:
خار به پایش برود،ناله کند تمام من
غم به دلش سَرَک کشد،جان بدهم برا او. .