داشتم فکر میکردم بعضیامون خیلی بی رحمانه داریم یه دردایی رو تحمل میکنیم،
دردایی که خیلی بزرگ تر از قد قواره ماست،
هیچوقت حق انتخابی براشون نداشتیم، زورشون خیلی بیشتر از لبخندامونه، دردایی که هربار از خودت میپرسی چرا من؟!
و هربار جوابی که هیچوقت پیداش نکردی غمیگن و غمگین ترت میکنه.
با چراغی همهجا گشتم و گشتم در شهر
هیچکس ، هیچکس اینجا به تو مانند نشد .
آدم نمیفهمه،نمیفهمه،تا وقتی که میشینه برای یکی تعریف میکنه اونجاست که متوجه میشه چه فاجعه ای رو پشت سر گذاشته. .
از مهر از آبان دلم دیگر نمی ترسد
از جمعه های ابریِ آذر نمی ترسد
بی تو تمام فصل های سال دلگیرند !
غم دیده از پایان شهریور نمی ترسد