ولان!
نوزدهمین روز از بهمنماهِ سفید و مهربون/روزهای عجیب و پرایهام.
امروز جزو روزهای قشنگِ بهمن بود. یه روز بارونی ، دیدن دوستای دبیرستان ، پر از تصمیماتِ یهویی ، وقت گذروندن کنار محدثه ، کلی خنده و خاطره. امروز خیلی یهویی تصمیم گرفتیم که با محدثه ، جشن مجردی قبل ازدواجش رو بگیریم. کنار هم راه رفتیم ، زیر بارون خیس شدیم ، حرف حرف حرف ، از ته دل قهقهه زدیم ، خوراکی خوردیم ، درد و دل کردیم ، به هم روحیه و انگیزه دادیم ، باهم آهنگ گوش دادیم ، با پاساژ گردی و شهربازی خودمونو خفه کردیم ، دوستای دبیرستانمونو دیدیم ، و بهترینها رو کنارهم تجربه کردیم.
چند روزیه درگیر حس عجیبی شدم. نمیدونم اسمش چیه. اولین باره دارم تجربهش میکنم. شاید حسِ مخصوصِ متولدشده تو این دهه از زندگیه؛ شایدم برایِ من ، الان متولد شده. هرچی که هست ، چیز مطلوبی نیست. حسِ دختربچه پنج سالهای رو دارم که تازه پازل قشنگش رو خریده ، ولی به محض اینکه از جعبه درش اُورده ، یه تیکه از پازلش گم شده. کلی دنبالش گشته ولی نیست که نیست.
یه حس عجیب کم بودن دارم. مدام به خودم میگم الان تو مسیری یا برخلاف مسیر؟ نمیتونم جوابشو پیدا کنم. واقعا تو مسیرم یا برخلاف مسیر؟ اصلا مسیر کجاست؟ چقدر طول میکشه پیداش کرد؟ برنامه مسیریاب رو از کجا باید دانلود کنم؟ نمیدونم و سردرگمم. سردرگمی جزو بدترین احساساته. شایدم بهترین...
این چند روز مدام به زندگیم نگاه میکنم. همه چیز خوبه ، آرومه ، ولی انگار فقط اون یه تیکه پازل گم شده. مدام به رسالتم تو زندگیم فکر میکنم ، رسالتی که بابت اون خلق شدم. مدام به خدا میگم ، خداجونم ، خدای بینهایتها ، میشه بیشترِ بیشترِ بیشتر تو این مسیر کمکم کنی؟ خدایِ منِ نعیمهی کوچولو ، اگه الان تو مسیرم لطفا مثل همیشه بغلم کن و تندتر منو برسون ؛ اگه هم این اون مسیری که باید ، نیست ، لطفا دست بَندتو بگیر و ببر تو اون مسیر قشنگه. آخه تو رحیمی ، حکیمی و عظیمی. تنهام نزار و تیکه پازلهای گمشدهمون رو برامون پیدا کن.
دوستت دارم خداجون:)))))))
#بداهه
یه لحظه با خواهرم یقه به یقه شدیم دیدیم سوییشرت من تن اونه پیرهن و کفش اون تن منه دیدیم نمیصرفه دعوا ، خواهر یعنی عشق ، لطفا جنگ نکنید.