چشمهایش شبیه سیارهای بود به نام آرِدِیا؛
سیارهای خاموش و دور که از دور کاملاً قهوهای به نظر میرسید،
اما اگر کسی بیشتر نگاه میکرد، در عمیقترین لایههایش هالههایی از سبزِ بسیار تیره پیدا میشد؛
مثل جنگلهایی که زیر خاکسترِ سالهای طولانی هنوز زنده ماندهاند.
سطح آرِدیا یکدست و آرام بود،
بدون طوفانهای خشن یا نورهای زننده.
همهچیز در آن نرم و متعادل به نظر میرسید،
اما در سکوتش یک نازِ خاص و ظریف پنهان بود؛
جوری که انگار سیاره میدانست زیباست، ولی هیچوقت برای دیدهشدن تلاش نمیکند.
نورِ خورشید روی آن شفاف نبود؛
کمی خاکگرفته و مهآلود میتابید،
مثل امیدی که از روزهای سخت رد شده، اما هنوز خاموش نشده است.
سهراب سپهری:
چشمها را باید شست،
جورِ دیگر باید دید…
ℳꝨ Deaɽ : https://eitaa.com/nilaaaaa12
چشمهایش شبیه سیارهای بود به نام آرِدِیا؛ سیارهای خاموش و دور که از دور کاملاً قهوهای به نظر میر
«سکوت بره ها»
.
.
.ما به ندرت خودمان را برای قدم زدن در چمن یا شنزار مهیا میکنیم این کار را در لحظاتی معدود در مکانهایی انجام می دهیم که پنجره ای ندارد در راهروهای بیمارستان اتاق هایی همچون این اتاق استراحت نگهبانی با مبل پلاستیکی شکسته و زیر سیگاریهای آن در جایی که پرده های کافه ها دیوارهای بتنی سرد و بی روح را می پوشاند در چنین اتاقی با چنین وقت اندک خود را برای لحظه ای آماده میکنیم که از برخورد با سرنوشت ترس بر وجودمان مستولی میشود. استارلینگ به آن حد از رشد رسیده بود که نگذارد وضع آشفته آن اتاق بر وی اثر بگذارد.
دیالوگ چشمان شما:>
وقتی یه خرگوش توی تله میوفته و فریاد میزنه ، روباه خودشو سریع میرسونه
ولی نه برای کمک...
چشمهایت شبیه سیارهای خیالی به اسم آزوریا بودن؛
سیارهای دورافتاده وسط کهکشانی خاموش، با اقیانوسهایی آبیِ روشن که زیر نور ستارهها تهرنگ سبزِ عمیقی توش موج میزد.
روی آزوریا هیچچیز شلوغ نبود؛ همهچیز زلال، دقیق و مرموز بود.
از دور آرام و لطیف به نظر میرسید، اما هرکسی بیشتر بهش خیره میشد، حس میکرد انگار اون سیاره داره خودِ آدمو میخونه؛
با همون نگاه نافذ و مقتدری که نه سرد بود، نه خشن… فقط عجیب مطمئن و عمیق
میگفتن توی جوّ آزوریا طوفانهای آرومی جریان داره که رنگ آبی روشنش رو گاهی به سبزِ تیره تبدیل میکنه؛
درست مثل لحظهای که مهربونی و اقتدار توی یک نگاه باهم قاطی میشن.
و عجیبترین چیزش این بود که هرکسی فقط یکبار اون سیاره رو میدید، تا مدتها تصویر زلالش از ذهنش پاک نمیشد.
نزار قبانی:
في بندرِ آبیِ چشمانِ تو
باران،
رنگهایِ آهنگین دارد…».
ℳꝨ Deaɽ : https://eitaa.com/joinchat/1414792766C16aac30f31
چشمهایت شبیه سیارهای خیالی به اسم آزوریا بودن؛ سیارهای دورافتاده وسط کهکشانی خاموش، با اقیانوسها
«ناتوان»
.
.
.
تنها صدا زدن نام او باعث میشود با او احساس صمیمیت داشته باشم ، به نوعی احساس نزدیکی کنم. و حالا دلم میخواهد تا ابد نامش را بر زبان بیاورم تا روزی که از طمع و صدای آن مست شوم.
من چه مرگم شده...
دیالوگ چشمان شما:>
انتظار دارد همه او را ترک کنند.
اون چشمها شبیه سیارهای بودن به اسم «نوکتیس»؛
سیارهای تاریک و دورافتاده در لبهی کهکشانی خاموش،
جایی که نور بهسختی از جوّ سنگینش عبور میکنه.
از دور، نوکتیس ترسناک به نظر میاد؛
سطحش تیرهست،
اقیانوسهاش قهوهایِ عمیقن؛
اونقدر تیره که همه فکر میکنن سیاهه.
مثلِ مردمکهایی که نگاه اول
فقط سردی و قطعیت ازشون میباره.
احمد شاملو:
تو را
چون آتشی در خویشتن دارم،
که خاموشیاش
مرگِ من است
ℳꝨ Deaɽ : https://eitaa.com/The_Azure
اون چشمها شبیه سیارهای بودن به اسم «نوکتیس»؛ سیارهای تاریک و دورافتاده در لبهی کهکشانی خاموش، جا
«کازابلانکا»
.
.
.
ایلزا:
همهی دنیا داره از هم میپاشه ، ما هم وقت برای عاشق شدن گیر آوردیم.
ریک:
آره واقعاً زمان بندی بدیه. کجا بودی؟
بگو ببینم ، ده سال پیش کجا بودی؟
دیالوگ چشمان شما:>
مشکلات و احساسات همین آدم های کوچک است که در یادها میماند.