ولی وقتی تو انیمه ای باد میوزه و برگ های درختا تکون میخورن و صدا میدن>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>
دکان بستنی فروشی
گربه ی سیاه در پیاده رو راه میرفت که چشمش به یک دوکانی با هزاران یستنی افتاد.
گربه که عاشق بستنی بود وارد آن دکان شد،کسی آنجا نبود سریع رفت و یکی از بستنی ها که رویش ستاره ای درختان و زیبا بود را برداشت و از دکان بیرون آمد.
بستنی را برد در پشتبام یکی از خانه ها که بلند بود و آسمان زیبایی داشت.
ستاره به گربه نگاهی انداخت و با صدایی آرام گفت:مرا ببر به آسمان
گربه ستاره را به آسمان برد ستاره گفت:مرا ببر پیش ماه
اما ماه گفت:نه پیش من نیا!اینجا جای یک ستاره ی دیگست
ستاره کمی درخشش و نورش را از دست داد و گفت:باشه گربه مرا ببر پیش زحل
زحل گفت:نه پیش من هم نیا اینجا را برای ستاره ی دیگری نگه داشتم
ستاره دوباره کمی درخشش و روشنایی اش را از دست داد و گفت:پس من را ببر پیش خورشید
خورشید گفت:ببخشید ولی اینجا جای ستاره ی دیگری است لطفا برو جای دیگری
ستاره دیگر کاملا درخشش را از دست داده بود و گفت:باشه پس من را ببر روی پشت بام
گربه گفت:باشه
وقتی به پشت بام برگشتند ستاره گفت:دیدی من جایی در آسمان ندارم
باید بگم که اگر دیدید که کسی میخواهد به شما نزدیک شود نشانه علاقه او به شماست
🌟🍦🐈⬛️