اگه مونساینت ویرگو هستش :
از همون بچگی با احساساتت مثل یه لیست کارهای انجامدادنی رفتار کردی. و احتمالا توی خونهای بزرگ شدی که مجبور بودی خودت نقش آدم بالغ رو بازی کنی، چون بزرگترها یا حضور نداشتن یا اوضاعشون آشفته بود یا حتی تو بچهی اول بودی. یاد گرفتی فقط وقتی که مفید باشی یا کمک کنی یا مشکلی رو حل کنی، جایگاهی داری.
و شایدم بارها بهت گفتن که چرا کامل نیستی؟ یا حتی گفتن که باید خودت میفهمیدی و متوجه میشدی.
برای همین تبدیل شدی به اون بچهای که قبل از اینکه کسی متوجه مشکل بشه، خودش راهحلش رو پیدا میکرد و از کسی هم کمک نمیگرفت.
امروز هم همون صدا توی ذهنت خاموش نمیشه ) چون مدام همهچیز رو بیش از حد تحلیل میکنی، نگران اشتباهاتت میشی یا زیادی دربارهی همهچیز و همهچیز فکر میکنی.
و از آشفتگی درون خودت میترسی و سعی میکنی حتی ناراحتیت رو هم مدیریت کنی و براش دلایل منطقی بیاری.