eitaa logo
سما🌱🌱
102 دنبال‌کننده
419 عکس
197 ویدیو
0 فایل
بسم رب الدختران بابامهدی 🖤 جمعی از دخترانی که از دونفره شروع کردن تا الان شدن مجموعه ی سما🌱 همه دهه نودی های پر از انگیزه و تفکر ⭐️ آیدی مدیر مجموعه 👩‍💻 @Vesa110 خوشحال میشم تو جمعمون ببینمتون 🥰
مشاهده در ایتا
دانلود
. محافظ عاشق من👮🏻 ناهارشان را در جمع خانوادگی با عشق خوردند و حاج مصطفی از احوال مهدا جویا شد و مجددا با نگرانی های انیس خانوم و بی تفاوتی های مرصاد مواجه شد ، میدانست این استخدامی مشکوک است اما هر چه از همکار هایش در اصفهان جویا شد به نتیجه ای نرسید ، میدانست وقتی مهدا در چشمش نگاه نمیکند و حرف میزند ، چیزی را پنهان میکند . ـ خسته نباشی خانومی خیلی خوشمزه بود ، منم که همیشه گرسنه ی این غذای خوش طعم شمام دو روزه غذا نخوردم . انیس خانم خندید و گفت : نوش جان عزیزم ـ مرصاد ؟ دو تا استکان چایی بیار تراس صحبت کنیم . مائده : چیکار کردی مرصاد ؟ بابا میخواد دستت رو کنه . ـ میبینم دختر بابا کنجکاویش هنوز فعاله من فکر میکردم عوض شدی مائده بهشتی مائده خندید و گفت : بابایی استادی واسه ساکت کردن من . با مرصاد به تراس رفتند و حاج مصطفی رو به پسرش گفت : من سر تا پا گوشم بابا ، فقط حواست به زمان باشه خواهرت نمونه اونجا . ـ ممنون بابا ، بله حواسم هست . ـ بفرما . ـ بابا حقیقتا راجب آقا سجادِ ، من حس میکنم خیلی همه چیزو تموم شده میبینه در صورتی که مهدا هیچ وقت از رضایت خودش نگفته ـ میدونم بابا ، یکم رسول تند رفته این پسر هم به حرفای باباش دل بسته. من همیشه بهشون گفتم تصمیم اول و آخر با مهداست من که نمیتونم مجبورش کنم اگه ازم نظر بخواد فقط میتونم بهش مشورت بدم ... ـ پس شما براش محدودیت قائل نمیشین ؟ آخه همیشه میگین ما خیلی به حاج رسول مدیونیم . ـ منظورت همون اجباره ؟ این قضیه فرق داره بابا ، مهدای من اینقدر عاقل هست که خودش بتونه بهترین تصمیم بگیره . ـ ببخشید بابا اینقدر راحت میگم ولی من حس میکنم به آقا سجاد علاقه نداره ـ اینقدر دختر نجیبی هست که نشه اینو فهمید ولی تو بهش نزدیکتری ، شاید بهتر از من نظرشو بدونی ولی بهتر از من نمیشناسیش ... ـ بله قطعا حق باشماست ولی من بابت این صمیمت خانوادگی نگرانم بابا . ـ درکت میکنم منم کمتر از تو نگران نیستم ولی علاوه بر توکل باید به خدا و حکمتش اعتماد داشت مرصاد ، امیدوارم هر چی صلاحه خودشه پیش بیاد ، نگران دِین منم نباش . ـ ممنون بابا آرومم کردین ، خیلی بهم ریخته بودم . ادامه دارد ... ✍ف.میم 📖
. محافظ عاشق من👮🏻 مرصاد نیم ساعت قبل از اتمام کار مهدا ، از خانه بیرون آمد تا وسایلی که خریده بود را به رستوران ببرد ، همین که دست به سمت آسانسور دراز کرد ، همراهش زنگ خورد ، شماره فاطمه بود . عادت نداشت شماره خانمی را با اسم یا حتی فامیل سیو کند و شماره فاطمه را بخاطر گروه خانوادگیشان می شناخت . ـ سلام فاطمه خانوم ـ سلام خوبی آقا مرصاد ؟ شرمنده مزاحم شدم میخواستم آدرس رستوران رو بگیرم تا وسایل رو بیام ببرم آماده کنم دیگه هزینه اضافی ندیم . ـ دست شما دردنکنه ، این جوری شرمنده میشیم . ـ نه بابا ، دشمنتون شرمنده باشه . ـ آخه ... ـ تنها نمیرم آقا هادی که از سرکار اومد باهام میریم ـ خیلی لطف میکنین پس مائده هم ببرین کمک کنه بهتون من وسایل رو میذارم پیشش . جز خانواده خودشان فقط فاطمه میدانست مهدا برای به اصطلاح بهداری سپاه استخدام شده است ، برای همین مرصاد صلاح دید این مسئله را یادآوری کند . ـ فقط فاطمه خانوم ، مهدا داخل آزمایشگاه استادش کار میکنه هاا ـ بله حواسم هست ، نگران نباش برادر ـ خیلی ممنونم . ـ تشکر لازم نیست مهدا خواهرمه ، برو دیگه مزاحمت نشم . ـ نه خواهش میکنم ، سلام به آقا هادی برسونین . ـ سلامت باشی ، خدانگهدار . ـ یاعلی . دنبال بهانه ای برای چرخاندن مهدا در خیابان بود تا قبل از شروع کلاسش خانه نرود که یاد کار های بسیج دانشگاهش افتاد و به امیرحسین زنگ زد تا با او هماهنگ کند : الو امیر ؟ سلام ، خوبی ؟ ـ سلام ، ممنون ، بهتری ؟ ظهر خیلی پکر بودی ! ـ نه الان خوبم ،حل شد رفت پی کارش ! ـ خداروشکر ، خواستی بعدا برام تعریف کن دادا ـ باشه میگم برات ، امیر ؟ ـ جانم ؟ ـ اون بسته هایی که قرار بود واسه بسیج خواهران بخریم ؟ ـ خب ... ـ من برم با مهدا ، خواهرم ، بخرم ؟ ـ اوه اوه با خواهر اعظم ، خدایی این خواهرت با اینهمه مهربونی که داره واسه پسرای دانشگاهشون خیلی ترسناکه ـ نگفتم حرف اضافه بزنی ـ وای ! اخویمون غیرتی شد ، مگه ندیدی اون روز تو دفتر گفت تو هم مثل مرصاد ـ میخواست آدم حسابت کنه چقدر بدبختی تو ؟! ـ من خودم خواهر دارم میفهمم حرفش عاطفی بود برخلاف تو خیلی خوبه ـ باشه بابا اصلا آبجی ما خواهر تو باشه ، خوبه امیر پنج ساله ؟ ـ آره خوبه ، راضیم . ـ بچه پرو ! امیر از اون گذشته من حوصله دختر عمت ندارم خواستین بخرین ملوک السلطنه باشه من نمیام ــ منم حوصله ی *‌ندا* رو ندارم ولی اون مثل خواهرت نیست فهمید سرش کلاه گذاشتیم پاچه میگیره ـ من نمیدونم ؛ با این بهشتم نمیرم ـ خب حالا توام دیگه ، راستی مرصی ؟ ـ مرصیو ..... ـ باشه آروم باش ، جلو محمدحسین بهش میگم دیگه صداش قطع میشه !! ـ چرا ؟ ـ خواستگار داداشمه ، مگه خبر نداری ؟ مرصاد خندید و گفت : زشته پشت دختر مردم حرف نزن . ـ باشه استاد ، خب برو داداشت حلش میکنه غصه نخور ـ وظیفه اته ، یاعلی ادامه دارد ... ✍ف.میم 📖
به وقت رمان ها 🌹🌱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
19.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🇮🇷 این پرچم زمین نمی‌ماند... 🇮🇷 پاسداران شهید ، پرچم‌داران عزت و امنیت این سرزمین‌اند؛ و مردم ایران هم در خیابان، سنگر غیرت و اتحاد را حفظ کرده‌اند. این پرچم هنوز بالاست، چون دل‌های یک ملت پشت آن ایستاده‌اند 🇮🇷 به پاس بیش از ۱۰۰شب ایستادگی مردم ایران عزیز شهدای جنگ رمضان کاشان🖤 https://eitaa.com/Vesa113
سما🌱🌱
سينه زنى هات قبول رفيق 🌹