سرزمینم درست همچون فرش هاي قدیمي خانهٔ مادربزرگ است ؛ با قدمت اما هنوز سرخِ سرخ .
بعضی وقتها لازمۀ دلت بشکنه، بهت بر بخوره، ناراحت بشي ؛ گریه کني ؛ بعضي وقتها از دست دادن بهترین تجربهاس ؛ هیچ آدمي تو شادي موفق نشده ؛ این غم و سختیه که آدم رو هدایت میکنه به سمت هدفهاش پس از رفتنها ؛ سختیها ؛ نشدنها ؛ نرسیدنها نترس .
در شانزده سالگی فکر میکني که میتوان جهان را تغییر داد، در هجده سالگی افکارت به صخرهها میخورند، در بیست سالگی متوجه میشوی که نمیتوان چیزی را عوض کرد و در بیست و پنج سالگی درک میکنی که جهان تو را تغییر داده*..
کوۀ غم بؤدم ولي در چهرۀام لبخند بود ؛
در جواني پیر گشتم خندۀها ترفند بود .