وقتي ميرؤی ، سکؤت جاي تؤ را پر نميکند ؛ انگار بخشي از هؤا هم با تؤ ميرود . من در نبؤدنت نفس ميکشم اما نميدانم چرا این نفسها از جنس زندگي نیستند . هر برگ ، هر سنگ ، هر سایۀاي یادآؤر تؤست ، مثل اینکۀ جهان با دقت تؤ را در جزئیاتش پنهان کردۀ باشد . و من ، میان این همۀ نشانۀ ، گم نميشوم ؛ پیدا ميشؤم *..