به فرشتهی زمینی من، مادرم،
امروز، در این روزِ خاص، واژهها در مقابلم صف کشیدهاند، اما هیچکدامشان آنقدر سنگین نیستند که بارِ عظمتِ حضورت را بر دوش بکشند. مادر، تو نه تنها نیمهی بهترینِ من، بلکه ریشهی وجود منی.
یادم میآید روزهایی که دنیا برایم سخت و بزرگ بود؛ تو بودی که با شکیبایی تمام، دستم را گرفتی و به من یاد دادی چگونه تعادلم را حفظ کنم. تو معلم اول من بودی، نه فقط در خواندن و نوشتن، بلکه در بزرگترین درسهای زندگی: مهربانی، قناعت، و ایستادگی در برابر سختیها. آن قصه شبهایی که تعریف میکردی، یا آن تکههای کوچک نانی که با صدایت شیرینتر میشد، حالا برای من گنجینههایی هستند که با گذر زمان ارزششان صد برابر شده است.
بیشتر از هر کسی، تو رازِ سکوتهای مرا میدانی و قبل از آنکه کلمهای بر زبان بیاورم، نگرانیام را درک میکنی. تو نه تنها یک پناهگاه، بلکه پایگاه امن من در طوفانهای زندگی هستی. هر موفقیت کوچکی که کسب میکنم، طعمش با رضایتِ نگاه تو کامل میشود، و هر شکست، تنها به این دلیل آسان میگذرد که میدانم آغوشی هست که بدون قضاوت، مرا درک میکند.
شاید گاهی اوقات، در شلوغی روزمرگیها، نتوانستهام آنطور که شایستهات هستم، قدردانیام را نشان دهم. اما باور کن، عشق من به تو مثل اکسیژن است؛ در تمام لحظات هست، حتی وقتی به آن فکر نمیکنم. تو سرمایهگذاری تمام عمر من هستی که هیچوقت ضرر نخواهد کرد.
امروز، نه فقط به پاسِ این روز، بلکه برای تمام سالهایی که بیدریغ مهربانی کردی، برای لبخندهایی که فدای آرامش من کردی، و برای قلبی که تمام نگرانیهایش را برای خود نگه داشت تا من در آسایش باشم، میخواهم بگویم:
مادر، تو بهترین هدیهای هستی که هستی. از تو ممنونم که به من اجازه دادی فرزندت باشم. زندگیم با تو معنا دارد.
روزت مبارک، ستارهی همیشه درخشانِ آسمانِ زندگیام.
با بیپایانترین احترام و عشق،
فرزندت،
[جسیکا]
#تاریخ
از پنجره بوی سوختگی می آید ؛
انگار در همین حوالی یک نفر تمام گذشته اش را آتش زده ،
جنگلی را سوزانده که یک درخت را فراموش کند...:)