من فقط نگاهش مىكردم.
و سوالی مدام در ذهنم تکرار میشد؛
اين همه قشنگى كجاى خلقت پنهان شده بود
كه حالا يكباره همه اش در بغل من بود؟
عاشقی بداقبالم ،
نه میتوانم به سویت بیایم
و نه میتوانم به خودم برگردم
دلم بر من شوریده است.
انگار چایم یخ کرده ، بستنیم آب شده ،
پیرهنم نخکش شده ، آب گل پاشیده به لباسم ،
با جوراب پا گذاشتم تو دمپایی خیس ،
چایی ریختم رو کتاب امانتی.