وُدّ.
چادر مشکی به سر دارد شب مهتاب من ؛ روی ماهت را بنازم ماھ من محجوبه است .
دوستش دارم ولی خواهر صدایش میکنم
مذهبی بودن ما دردسری شد که نگو ؛ ..
وُدّ.
دوستش دارم ولی خواهر صدایش میکنم مذهبی بودن ما دردسری شد که نگو ؛ ..
صد مرتبه آن چادر ، جذابترش میکرد ؛
خود کشفِ حجابی بود ؛ چادر که سرش میکرد .
وُدّ.
صد مرتبه آن چادر ، جذابترش میکرد ؛ خود کشفِ حجابی بود ؛ چادر که سرش میکرد .
تو را با چادر مشکی و سنگین دوستت دارم
بگو مثل بسیجی ها عروسم می شوی خواهر ؟
وُدّ.
تو را با چادر مشکی و سنگین دوستت دارم بگو مثل بسیجی ها عروسم می شوی خواهر ؟
دیدمت لرزید دستم ، چادر اُفتاد از سرم ؛
یک نفر پرسید : خوبـی ؟ گفتم : اکنون بهترم .
وُدّ.
دیدمت لرزید دستم ، چادر اُفتاد از سرم ؛ یک نفر پرسید : خوبـی ؟ گفتم : اکنون بهترم .
زیر لب با اخم گفتی : چادرت را جمع کن !
خنده رو ، آهسته تر گفتم : اطـاعت سرورم ..
وُدّ.
زیر لب با اخم گفتی : چادرت را جمع کن ! خنده رو ، آهسته تر گفتم : اطـاعت سرورم ..
رضا خان هم اگر میدید که با چادر چه زیبایی
جهان پر میشد از قانونِ چادر های اجباری :)
وُدّ.
رضا خان هم اگر میدید که با چادر چه زیبایی جهان پر میشد از قانونِ چادر های اجباری :)
چادرت را سر کن و با سینیِ چائی بیا
آمدن با چادرِ گلدار گاهی لازم است..
وُدّ.
چادرت را سر کن و با سینیِ چائی بیا آمدن با چادرِ گلدار گاهی لازم است..
لب بجنبانی همینجا خطبهخوان آوردهام
دوستی با شیخِ محضردار گاهی لازم است ...
وُدّ.
لب بجنبانی همینجا خطبهخوان آوردهام دوستی با شیخِ محضردار گاهی لازم است ...
بوددختر ِ چادر سفید ِ سینی ِ چایی به دست!
ای که هرگز در خیالم هم نمی آیی به دست!
وُدّ.
بوددختر ِ چادر سفید ِ سینی ِ چایی به دست! ای که هرگز در خیالم هم نمی آیی به دست!
هر كتابي خوانده ام من را مسلمانم نكرد
تا که با چادر تو را ديدم، مسلمان گشته ام