eitaa logo
وُدّ.
1.8هزار دنبال‌کننده
945 عکس
381 ویدیو
0 فایل
آغوش خواستنی و بوسیدنی یار ؟ بوی عطر ریحان و طعم باقلوا با تکه‌های پسته : )) می‌شنوم 💘https://daigo.ir/secret/2528877959 کپی؟فرهنگ‌حسنه‌فوروارد . مانده از 1403/6/16
مشاهده در ایتا
دانلود
گفت یک مصرع بگو از چشم ِ سبز ِ دلبرت ؛ بعد از آن شاعر شدم دیوان نوشتم جلد جلد :)))
تظاهر می‌کردم که تمام شده‌است ؛ تظاهر میکردم که دیگر قلبم برایش نمی‌تپد .. اما نه .. ساعاتی از صبح بود ، در ایستگاه اتوبوس منتظر بودم . مقصدم دانشگاه بود ، میدان انقلاب . اتوبوس زرد و رنگ‌و‌رو‌رفته‌ای مقابلم توقف کرد . روی صندلی که بخیه خورده‌ بود ، نشستم . چشمانم را بستم و رها شدم . نبودنش بغضی در گلویم کاشته بود. چندین سال بود خبری از او نداشتم و حالا من یک مرده‌ی متحرکی که به سوی محله‌ی قدیمی‌شان روانه بودم با صدای بلند راننده که می‌گفت :< هی آقا با توعما رسیدیم آخرین ایستگاه ، اینجا شریعتیه > از صندلی دل کندم . شریعتی ، محله‌ی قدیمی ما بود .. دیوارهای آجری‌ همچنان بوی جنون ، دیوانگی و عاشقی را می‌داد. قدم زدم و رسیدم به کوچه‌مان ؛ همان کوچه بود . هنوز همان نغمه‌های عاشقانه با طعم غریبگی .. غریبگی ؛ غریبگی میان تعلقات سابقم همچون شاخه‌ای بی ریشه ، در وجودم رخنه می‌کرد .. آیا او هنوز هم در اینجا نفس می‌کشد ؟ در همان خانه ؟ هنوز نسبت به من تعلقی دارد ؟ نمی‌دانم .. مقابل درب خانه‌یشان ایستادم و با پخش شدن صدایش در سراسر حیاط‌شان ، صداها همانند موزیک گرامافون در ذهنم نقش میبست ... احساس کردم قصد دارد از منزلشان خارج شود که به کنجی پناه آوردم . کنجی که هربار در خیالاتم همراه با او ، به آن تکیه می‌کردیم ، کافی بود تا تصویر کهنه‌ای در ذهنم نقش بندد ؛ او با لبخند دلربایش و چشمان درشت و درخشانش . احساس می‌کردم که غرق شدم در میان نوستالژی‌های تلخ و شیرین‌ش .. یک آن ، در آن لحظه‌ی دیوانه کننده ، در باز شد و با آن قامتش ، بیرون آمد . فقط یک نگاه پس از مدتهای دور و متوالی، شور و شعفی در وجودم ساخت که وسوسه شدم به سویش خیز بردارم و در آغوش بگیرم و در پهنای وجودم جای دهمش .. اما ، امان از صحنه‌های تلخ و جانکاه .. قلبم فشرده شد ؛ همچون گنجشکی که در دست کودک گستاخ در حال له شدن بود .. همچون گنجشکی در تقلا بودم تا از بند اسارت دستانش رها شوم و نبینم چیزی را ... من او را با یارش دیده بودم ؛ غریبه‌ی آشنای من ، با یارش میگفت و می‌خندید .. با لبخند زیبای همیشگی اش به کجا نگاه میکرد این لبخند ها مگر فقط برای من نبود؟ به سمت چه کسی می‌رفت ؟ آن غریبه کیست ؟ غریبه ای در آغوش آشناترین غریبه ی من. این صحنه دلخراش ترین صحنه ی عمرم بود... من با یادش و او با یارش ؛ به راستی من غریبه بودم یا او ؟ او در خیال خود بود و من در خیال او ... زد‌.عین
خاک باش ! علی ابوتراب است .
اگه میدونستی نگاهت زندگیمه هیچوقت ازم نمیگرفتیش:)
و برای درمان دردهای جهان؛ چرا صدای تو را در عطاری‌ها نمی‌فروشند؟ : )
"طرز ﺧﻮﺩﮐﺸﯽ ﺩﺭ ﻫﺮ ﮐﺲ ﻣﻨﺤﺼﺮ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺷﻪ، ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﺷﯿﮏ ﻧﻤﯽ ﭘﻮﺷﻪ، ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﺁﺭﺯﻭﯾﯽ نمی کنه، ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﺑﻪ ﺗﺤﺼﯿﻞ ﺍﺩﺍﻣﻪ نمی دﻩ، یکی دیگه به خودش نمی رسه، ﯾﮑﯽ مدام ﺗﺮﺍﻧﻪ ﻫﺎﯼ غمگین ﮔﻮﺵ می دﻩ، ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺵ عکس ﯾﺎﺩﮔﺎﺭﯼ نمی گیره، یکی محبت نمی کنه، یکی دیگه محبت نمی پذيره، اینجوریه که ﺍﮐﺜﺮ ﺁﺩﻣﺎ توی ٣٠ ﺳﺎﻟﮕﯽ یا زودتر ﻣﯽ ﻣﯿﺮن و توی ٨٠ ﺳﺎﻟﮕﯽ ﺩﻓﻦ می شن."
‏ما هرگز فراموش نمی کنیم فقط کمی چشم هایمان را می بندیم،تا بتوانیم زندگی کنیم .
الان فهمیدم چرا میگفتن: یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود.
نوشته بود : دلت رو با دوست داشتنِ کسی که بهت اهمیت نمیده ، نشکن .
‌زخم ها حافظه دارند پس از خوب شدن هم به یاد می آورند ...